يه اتفاق ساده بود برای لحظه های من
يه دلخوشی برای تو يه معجزه برای من
ba arezoye 12 mah shadi Shadi , 52 Hafteh khandeh , 365 Roz Salamati , 8760 Saat Eshgh , 525600 Daghigheh Barekat , 3153000 Sanieh Doosti ( sale no mobarak
يادم نرفته است!
گفتی: از هراس باز نگشتن،
پشت سرم خاکاب نکن!
گفتی: پيش از غروبِ بادبادکها برخواهم گشت!
گفتی: طلسم تنهايی تو را ،
با وِردی از اُورادِ آسمان خواهم شکست!
ولــــی باز نگـــشتی
و
ابرِ بی بارانِ اين بغض های پياپی
با مـــن ماند!!
تــکرار تلخ ترانه ها
با مــــن ماند!!
بی مرزی ایـــــن همه انتظار
با مــــــن ماند!!
...
کم،کم ياد گرفته ام ،
به جای تو فکر کنم!
به جای تو دلواپس شوم!
حتی به جای تو بترسم!
چون هميشه کنارِ منی!
کنـــارمــــــــــــی ، اما...
صـــــد داد از ایــــــــــن " امـــــا "!!!
شاعر:ی.گلرويی
چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این میشد؟
خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد
اگه کفره، کلام من- یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه در بازی واژه، نمی بازم من کافر
صدای زنگ بی رحمی
سر هر کوچه و برزن
به گریه می رسد از درد
دل سنگ و دل آهن
من اگه خدا بودم
شهر بم هرگز نمی لرزید !
وقتی اين شعرو شنيدم يه جورايی حالم گرفته شد...شما نظرتون چيه؟
اگر در كهكشاني دور
دلي يك لحظه در صد سال
ياد من كند
بي شك
دل من در تمام لحظه هاي عمر
به يادش مي تپد
پر شور
امروز بعد از چند وقت و کلی دلتنگی بالاخره يکی از دوستامو ديدم.دلم خيلی خيلی براش تنگ شده بود يه زمانی که شرايط فرق می کرد بيشتر باهم بوديم هيچ وقت اون کمک هاش يادم نمی ره.وقتی بهم زل زده بودو داشت تو چشمام نگاه ميکرد دلم لرزيد .....واقعا چطور با نديدنش از اين به بعد دلتنگی نکنم؟؟؟
چرا هميشه بهترين ها تو کمترين زمان همراهمون می شن؟
کاش می شد همه اون چيزهايی که تو ذهن و قلبم بود و روی کاغذ می اوردم.کاش بدونی هيچ وقت فراموشت نمی کنم وهميشه به ياد تو و اون روز قشنگ هستم.يادته که کدوم روز و ميگم؟
هميشه دوستت خواهم داشت
abji koochoolot:sara
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست
