امروز تولد يه آسمون مهربونه

شب خاکستري چشمان تو از يادم نمي ره
سردي سکوت و شکست بي صدايت را يادم نمي ره
ولي حالا بدون تو....
کاش بودي فقط براي لحظه اي حرف زدن، فقط براي لحظه اي گوش شنوا بودن
ديروز به ياد تو و امروز به ياد ديروز شادم اما فردا چه کنم؟؟
تمام ثانيه ها بدون توجه به غم رفتن تو مي گذرند ، بدون اينکه نگاهي به من و چين ابروي من بيندازد
هنوزم که هنوز است در دلم با تو حرف مي زنم در خوابهايم با تو راه مي روم
هنوز هم جايت کنار اين دفترچه ي قديمي خاليست، اما عکست کنار همان گلدان طاقچه نشين لب پنجره است
تو با مني، اما من تنهاي تنها...
ديگر براي بازگرداندن تو و رسيدن من دير است...تو در آسموني و من اينجا....
عقده ي نگاه تو و گرماي دستانت بر دلم ماند، هنوز هم وقتي باران مي بارد من پرسه زنان در کوچه هاي بي کسي ام گم مي شوم
اما تو کجايي که........ کاش مي شد تو من و از اون بالا مي ديدي
يک سال ديگه هم گذشت و تو را نداشتن را تجربه کردم .بيست و سه سال تجربه ي نداشتنت.... کاش مي تونستي درک کني که به من چه گذشت؟؟!!
به خدا خسته شدم بس که بودم و خواستم که باشي ولي نبودي..نوشتم دلم تنگه برات فقط مي خوام يک لحظه داشتنت و لمس کنم اما نخوندي
نمي دونم چرا اين فصل سرما اينطوري داره تموم مي شه احساس مي کنم ديگه تحمل يه سال جديد بدون تو را ندارم...نمي دونم چرا عادت نمي کنم..؟؟!!
آخه چرا من ؟؟ کاش اون لحظه که ........ يادي از من مي کردي ..يه کم فکر مي کردي..يعني واقعا انقدر براي اشتباه کردن ذوق داشتي؟؟
حالا چرا من بايد سنگينيه اين و تحمل کنم من که تو اين بازي مسخره نقشي نداشتم ..من که نبودم ..اما حالا ........کاش مي تونستم بگم .....هيچي بذار بازم نگم مهم نيست تو که نيستي چه بگم و چه نگم تو که از باديه بادها بر نمي گردي
با يه نمباره ي کوچولو دوستت دارم
سارا_17/12/1384
دوباره آمدی...
![]()
مهربانم ،امشب می آیی به اولین سطر ترانه مان سفر کنیم؟؟
به همان لبخندهای ساده،به همان آسمان آبی،به همان دیدار ساده، به همان عشق پاک، یادت هست فقط از یک لبخند بود که شروع شد...
آن روزها آسمان بوسه آبی بود ،توشدی شاه تمام غزلهای من ،من تنها عاشقی بودم که دراین حوالی شاد است، همیشه می گفتن کسی که برای اولین بار گفت"دوستت دارم"چشمان پاک و صادق تو بود....حتما یادت هست...؟
حالا سالها از روی این رویا می گذرد ونمی دانم هنوز هم تو صدای قلبم را می شنوی؟؟
امروز نامه ی پاک و قدیمی تو را دیدم..کاغذش هنوز از آوار آن همه واژه ی بی دریغ سنگین بود...از اشتیاق آن همه اشک ،چقدر لبهای تو در رعایت تبسم بی ریا بود..
هنوز هم سرحال که باشم کسی را پیدا می کنم واز آن روزهای بی بازگشت برایش می گویم.
نمی دانی مرور دیدارهای پشت سرهم و رفتن به همان کوچه ی تک درخت چقدر لذت بخش است..
به خاطر آوردن خوابهای هر شبم...، همیشه قدم های تورا تا حوالی همان کوچه می شمردم و برمی گشتم و به یادت می گذراندم..حالا دیگر آن یادها هم سن وسال آن تک درخت همان کوچه شده...
می بینی عزیزم این برگ تا نخورده ی نامه ی تو دوباره از شکست شیشه ی پراشک بغض من تر شد!!
نمی دانم ، می خواهم بگویم اگر رهایم کنی ،رهایت نمی کنم ....ولی خیلی دیر است..این خورشید به غروب رسیده است ...دیگر چه فرقی می کند که من هی بگویم رهایت نمی کنم و تو در جاده ی عشقم دور و دورتر شوی..

من خوب می دانم این عشق در پشت سایه سار شبهای تو می افتد...پس دیگر چه فرق می کند که بدانم تو به پشت سرت نگاه می کنی یا نه؟؟؟
چه فرق می کند که بدانم تو عاشقی یا نه؟؟
میدانی دیگر خسته ام ، دیگر شوقی برای تکرار این همه ترانه ندارم...
خسته ام....خسته ام از این دقایق معیوب ،از این پنجره های بسته ...
دیگر چه فرقی دارد؟ ؟
باران ببارد یا نبارد من هم می روم و با دستهایم چتری می سازم برای تمام تنهایی ام......!!!!


به دريا طلوع کردن کار هر خورشيد نيست...

دستانم اگر مينوازند از بی نيازی نيست
چشمانم اگر خجل نبودن تمنای نياز شان را از نگاهم می خواندی
خــــــــــــــــــــــــــــــــدا
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بله بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.....!
از اين به بعد كافي نت ها زنانه-مردانه مي شوند.
در ماه هاي گذشته كافي نت ها و شركت هاي ارائه دهنده خدمات اينترنتي، ملزم به اجراي قواعد سفت و سخت مختلفي شده اند. از جمله اينكه مي بايست از حضور دختران با "پوشش نامناسب" جلوگيري کنند. "خواهراني كه قصد استفاده از خدمات اينترنتي را دارند مي بايست حجاب اسلامي را رعايت نمايند." اين موضوع براي پسران نيز به همين صورت است و از ورود آنان با پوشش نامتعارف به كافي نت ها جلوگيري مي شود.آزاده مي افزايد: "آخر همه جا که مسجد نيست. بالاخره هر جايي قواعد خود را دارد."
وي با اشاره به اينكه بدنه جوان جامعه بايد در مقابل اين محدوديت ها مقاومت كند، مي گويد:" هر چه بيشتر سكوت كنيم، محدود تر خواهيم شد. ما بايد بياموزيم كه تاثير گذار باشيم و در برابر تصميمات غير معقولانه اي كه برايمان گرفته مي شود، اعتراض مدني بكنيم".
گريه کن گريه قشنگه گريه سهم دل تنگه ....
برای تو می نویسم،برای تویی که آسمونی بودن و آسمونی نوشتن و بهم یاد دادی امروز وقتی دیدم اون چشمای آسمونیت بی ستاره شدن دلم گرفت....دلم برای تمام اون ستاره ها تنگ شد... بزار حرفی نزنم،بزار این بغض همیشگی ام مثل همیشه نهفته بمونه..برام مهم اینه که تو این و می دونی و همین آرامش قلب بی قرارمه نمی خوام بر خلاف روزگار ساز بزنم،یا بر خلاف عقربه های ساعت بدوم چون هر چه تلاش کنم تو یه ستاره ی دنباله دار شدی تویه آسمون دیگه،ودیگر از آن من نیستی دیردیدن و دیر بوسیدن علاج کار ما نیست ما مبتلا شده ایم و چاره ای نیست عزیزم نه چشمانم توان دیدن ابری بودن نگاهت را دارد نه دلم توان تحمل سکوت آن را نازنینم کاش می تونستم نمباره ای باشم در هوایت.....نمی دانم...فقط می توانم برای دوباره آسمونی شدن و درخشش ستاره ی آسمونت دعا کنم
......یاد یه عشق قدیمی......


.IT IS A LONG TIME SINCE THAT I LOVE YOU. 
.YOU ARE ALWAYES IN MY HEART.
مادرم
....کاش ترازویی برای اندازه گرفتن دلتنگیهایم وجود داشت..آن وقت باور میکردی که به اندازه ی دلتنگی هایم دوستت دارم کاش به جای لبها اندیشه ام با تو سخن می گفت تا می دانستی وسعت یاسی رنگت چگونه پوچی درونم را پر کرده
سخن از بودن نيست
سخن از ماندن نيست
سخن از عمق غم است و پريشانی يک دل که در اندوه غريبانه ی خويش
بی صدا می شکند
و
غباری که در اندوه زمان جاريست
سخن از تلخی يک نا پيداست.....
سردمه .گرممه هوای اتاق سنگينه .خوابم نمی بره.راحت نيستم.بلند ميشم و پنجره وباز می کنم ولی انگار هوا لحظه به لحظه سنگين تر ميشه...بازم اين شب لعنتی رسيد حالا تا صبح بشه و خورشيد خانوم بياد جون من به لبم می رسه..هوای ذهنم خاليه...شومينه ی دلم خاموش ..بی روحه وجودم..اين سکوت بی دليل شب هم خسته ترم می کنه ...
نگاه کن همه پنجره ها کدرند..ديگه اشکام زمينو تر نمی کنه..ببين وقتی حرف عشق ميشه خندم ميگيره.
می دونی خيلی خستم..خسته ام بس که شکلکهای بی ربط کشيدم...شعر های بی ربط گفتم..خسته ام بس که با شونه ی سرم ساز زدم و به ياد ملودی مرگ افتادم و بی امان گريه کردم و کسی اشکامو نديد..
گاهی وقتها فکر ميکنم اين منم که تودايره ی هستی دارم بازی می کنم ولی وقتی به خودم می يام می بينم من مثل احمق ها ايستادم و اين دايره است که داره می چرخه
گاهی وقت ها که به خودم می رسم ميگم: هی فلانی! اصلاُ می دونی داری چی کار می کنی؟ از صبح خروس خون تا بوق سگ دور خودت می چرخی که چی؟ که چی و ثابت کنی؟ می خوای بگی زنده ای يا داری زندگی می کنی؟!!
اصلا اين زندگی چيه که همه دارن صبح تا شب براش جون می کنن که اونم تازه آخرش هيچی به هيچی....
زندگی...اين زندگی يه فريب ساده و کوچيکه .... اونم از دست کسی که تو دنيا رو جز با اون و برای اون نمی خوای(وای خدای من باز هم حرف بی ربط زدم و خندم گرفت)
نمی دونم کی می خوام بی خيال اين حرفها بشم.می دونم اين و اون همش حرفه تو زندگی فقط خودتی و خودت ....اگه کسی ازت سراغی گرفت بدون حتما کاری داره والا حتی برای جواب سلامت هم زورش مياد سرش و تکون بده.....
وای خدا جونم به خاطر همين چيزاست که هوای دلم سنگينه ..دلم می خواد پنجره رو باز کنم و برم .. پرواز کنم گر چه بال و پری نمونده........
دوستت دارم
تو را دوست دارم چون
تو برتر از فرشته ها هستی
تو را دوست دارم چون
تو برگزيده ی آفريده های خدا هستی
تو را دوست دارم چون
تو تجلی کايينات هستی
تو را دوست دارم چون
روح خدا در تو جاريست
و
تو شايسته ی ستايشی چون خداوند ستوده تو را آفريده است
بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين
گفتگوي عمرت رو داشتي.
*
ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نميدونيم،
ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست
نياريم، نميدونيم چيزي را از دست داديم.
*
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.
*
در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر
طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.
*
دنبال نگاهها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون كمكم افول ميكنه دنبال كسي برو كه
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.
*
دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ
ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي
دنياي واقعي بغلش كني.
*
رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري.
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك
شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.
*
آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش
باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه
كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به
اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.
*
هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي
ناراحتت ميكنه، احتمالاً ديگران را آزار ميده.
*
شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط
از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.
*
شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن
زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه
امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو
تو زندگيشون ميفهمن.
*
عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با
يك اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته
فراموش شده، شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و
رنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.
*
وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي
و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي
رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.
*
لطفاً اين متن رو به اونايي كه براتون ارزش دارن
بفرستين. براي اونايي كه زندگي شما رو لمس كردن.
اونايي كه وقتي احتياج داشتين، باعث شدن بخندين.
اونايي كه باعث شدن وقتي ناراحت بودين، سمت روشن
واقعيتها رو ببينين. اونايي كه شما ميخوايد بدونن كه
شما قدر دوستي با اونا رو ميدونين. اگه اين كار را
نكنين، خوب براتون اتفاقي بدي نميافته ولي تنها شانس
روشن كردن روز يك دوست با يك نامه رو از خودتون
گرفتين.***
گفتند: شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي! گفت: نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.
گفتند شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي. گفت نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.
گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي. گفت نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت نداشته ام.
گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي. گفت نه! شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.
گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي گفت نه! شکست يعني من هنوز کامل نيستم.
گفتند: شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي. گفت نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.
گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي! گفت نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم.
برای تو
جان خواهد داد

سارا
خبر آرام در صدایت ریخت،ناگهان شانه هایت لرزیدند.شاخه های گیاهی آهسته بر گلوی اتاق پیچیدند.چشم ها را کلافه ومبهوت پشت سر هم بازو بسته می کردی.روی مرطوب گونه ات آرام قطره هایی درشت غلطیدند.صبح تاریک وسرد بهمن ماه از دهان ها بخار می آمد.مرده ها را به نوبت انگای توی غسالخانه می چیدند.دست بی اعتنا و سنگینی که مرا روی تخته ای می شست،چشم های غریب و غمگینت پشت دیوار را که نمی دیدند.
مادرم هم نگفت:((سارا جان)) قسمم نداد که بر گردم..مثل تازه عروس ها وقتی پیکرم را سپید پیچیدند.بعد از آن دست دیگری آمد پلک سنگین و خیس مرا بست.چشم های تودیگر از امروز گریه های مرا نمی دیدند.زیر سنگینی لحد انگار دلم از ترس و غصه ای می ترکید.مشتی از خاک های بی وقفه توی آ غوش باد رقصیدند.
هی سرت داد می زدم: برگرد من از این گور سرد می ترسم! گوشهایت چقدر کر شده بود،حرفهای مرا نمی فهمیدند.گریه های تو کلافه ام می کرد.ناله هایم بلند تر شده بود .اسکلت های پیشکسوت تر به من و ناله هایم خندیدند.هق هق تو شدید تر می شد بدنت مثل بید می لرزید ابرها بی دلیل باریدند.
چون روال همیشگی هر کس سوره ای خواند ودور شد از من.دست هایی فشرد دستت را ،صورتت را سه بار بوسیدند.توی پیراهن سیاه مثل یک تکه ماه می ماندی. مردمک های خیس وبراقت مثل الماس می درخشیدند. هم دلم تنگ می شود بی تو ،هم از این گور سرد می ترسم. چه کسی گفته مرگ آزادیست؟؟ زیر این خاک که نخوابیدند. ظهر ابری و سرد بهمن ماه سایه ای روی سنگ می لرزید.عقربک ها هزارو چندین دور روی هم مثل باد چرخیدند.
مثل هر پنجشنبه می آیی.من به پایان رسیده ام کم کم...شانه های تکیده ام اینجا زیر بارون و برف پوسیدند.
