مثل سرگذشت باران است قصه ات عزیزدلم

وقتی  که هست وقتی که هست لبریزش می کند از دانه های پرسخاوتش

خیسم می کند میان این قحطی رطوبت عشق

ووقتی که نیست خاطره ی بویش در بارش اولین قطره برخاک

آشوبی می اندازد به دلم

که چاره ای نمی ماند جز دویدن به سوی یک سراسیمگی بی انتها

 

مثل سرگذشت دریاست قصه ات عزیزدلم

همیشه آبی

همیشه آرام

میان موجی از دلواپسی ها ...همیشه غمگین

به که آویزم میان این همه دلتنگی؟

میان این خزان نورسیده بهار؟

به که برم شکایت این خاک سرد؟

شکایت غریبانه این سفر بی کلام

سفرت مثل خواب است هنوز

مثل بی باوری یک حقیقت گنگ

مثل ستاره ای که نمی بینمش و

می دانم حتما جایی هست میان ابرهای ناخوانده آسمان

مثل ستاره ای که نمی بینمش و

شک می کنم به توانایی چشمانم ..نه به حضور پربخشایش ان

سفرت مثل هر بار نیست

غریب است

آتش می زند دلم را

بند می آورد نفسم را

دریا می کند چشکانم را

و هنوز چند روز نگذشته از بدرقه ی بی آبش...تنگ می کند سینه ام را

غصه  ام میگیرداز این بی اعتباری شرمناک در پیش خدا

همان شبی که گفتی:

"دعاکن برای رفتن بی زحمت ام"

دعانکردم و شنید خدا دعای نکرده ام را

اما در شب پر آشوب مرگ،که دعا کردم برای نرفتنت

به زاری،به فریاد،به درد

نشنید خدا دعای کرده ام را!!!!

سفرت مثل بی باوری خواب است هنوز

و یادت

مرثیه حزن انگیز حسرت

ووداعت،مثل ریزش ناگهانی سبزترین برگ

برای رد اعدای شوم فصلی که گمان می کند آغاز بهار دلکش زندگی است

سفرت مثل خواب است هنوز

مثل خواب.......

مثل خواب.......

  
نویسنده : sara. a3mooni ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٥


 

ديرزمانيست که ايمان مرا دزديدند

سفره باز است ولی نان مرا دزديدند....جرمم اين بود که هی تکيه به باران دادم....بی سبب نيست که از چشم خودم افتادم...از پنجره ديدم که مرا می بردند.....خوره ها روح مرا چنگ زنان می خوردند....شاخه ای نور به دستم بده تا سير شوم..پر نمانده ست که من نيز زمين گير شوم....

ايمــــــــــــــــــــــــــــــان مـــــــــــــــــرا دزديدند

 

 

  
نویسنده : sara. a3mooni ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ دی ،۱۳۸٥