مثل سرگذشت باران است قصه ات عزیزدلم
وقتی که هست وقتی که هست لبریزش می کند از دانه های پرسخاوتش
خیسم می کند میان این قحطی رطوبت عشق
ووقتی که نیست خاطره ی بویش در بارش اولین قطره برخاک
آشوبی می اندازد به دلم
که چاره ای نمی ماند جز دویدن به سوی یک سراسیمگی بی انتها
مثل سرگذشت دریاست قصه ات عزیزدلم
همیشه آبی
همیشه آرام
میان موجی از دلواپسی ها ...همیشه غمگین
به که آویزم میان این همه دلتنگی؟
میان این خزان نورسیده بهار؟
به که برم شکایت این خاک سرد؟
شکایت غریبانه این سفر بی کلام
سفرت مثل خواب است هنوز
مثل بی باوری یک حقیقت گنگ
مثل ستاره ای که نمی بینمش و
می دانم حتما جایی هست میان ابرهای ناخوانده آسمان
مثل ستاره ای که نمی بینمش و
شک می کنم به توانایی چشمانم ..نه به حضور پربخشایش ان
سفرت مثل هر بار نیست
غریب است
آتش می زند دلم را
بند می آورد نفسم را
دریا می کند چشکانم را
و هنوز چند روز نگذشته از بدرقه ی بی آبش...تنگ می کند سینه ام را
غصه ام میگیرداز این بی اعتباری شرمناک در پیش خدا
همان شبی که گفتی:
"دعاکن برای رفتن بی زحمت ام"
دعانکردم و شنید خدا دعای نکرده ام را
اما در شب پر آشوب مرگ،که دعا کردم برای نرفتنت
به زاری،به فریاد،به درد
نشنید خدا دعای کرده ام را!!!!
سفرت مثل بی باوری خواب است هنوز
و یادت
مرثیه حزن انگیز حسرت
ووداعت،مثل ریزش ناگهانی سبزترین برگ
برای رد اعدای شوم فصلی که گمان می کند آغاز بهار دلکش زندگی است
سفرت مثل خواب است هنوز
مثل خواب.......
مثل خواب.......
ديرزمانيست که ايمان مرا دزديدند
سفره باز است ولی نان مرا دزديدند....جرمم اين بود که هی تکيه به باران دادم....بی سبب نيست که از چشم خودم افتادم...از پنجره ديدم که مرا می بردند.....خوره ها روح مرا چنگ زنان می خوردند....شاخه ای نور به دستم بده تا سير شوم..پر نمانده ست که من نيز زمين گير شوم....
ايمــــــــــــــــــــــــــــــان مـــــــــــــــــرا دزديدند
سلام
خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم دلم تنگ شده بود...با یه دنیا دلتنگی...می دونی برای کی؟ برای تو نازنینم..آره برای تو تویی که از همه برام عزیزتری....
اومدم بگم
دوستت دارم
از من نخواه با تو بمونم
تو از من هیچی نمی دونی
اگه بگم راز دلم رو
تو هم دیگه کنارم نمیمونی
گناه دوریت نیست، من وقتی با تو بودم نیز دلم برایت تنگ می شد.بگذار هر چه
نمی خواهیم بگویند..بگذار هر چه نمی خواهند بگوییم...باران که ببارد از
دست چترها کاری ساخته نیست ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم....
تو کوچک شدی یا قلب من بزرگ شد ، فرقی نمی کند
عاشق شده ایم
بر ا ی تـــــــــو . . . .
فرض کن پاک کنی برداشتم
ونام تو را از سرنویس تمام نامه ها
واز تارک تمام ترانه ها پاک کردم!!
فرض کن با قلمم جناق شکستم !
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش رویا و روشنی بستم
فرض کن دیگر آوازی ازآسمان بی ستاره نخواندم
جحره حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد کوچه شما
صدای آوازهای مرا نشنید
بگو آنوقت
با عطر آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل در به در !!
با بی قراری ابرهای بارانی...
باورکن به دیدار آیینه هم که می روم
خیال تو از انتهای سیاهی چشمهایم سوسو می زند..
موضوع دوری دستها ودیدارها مطرح نیست !
همنشین نفسهای من شده ای !!
با دلتنگی دیدگانم یکی شده ای....
امشب داره ميره قراره که زود برگرده...راستی يادم رفت بگم يه جورايی ميخواد پيشم بمونه...
دلم براش تنگ ميشه....
نمی دونم چرا اين اتفاق افتاد و به قول يغما ...شد شاه تمام غزلهای من !!!
بگم دوستش دارم..؟ بگم برام عزيزه..؟ راستش نمی دونم يه حس .يه حس ارامش...
انگار که بامن يکی شده جدا از من نيست......يه همراه...
نمی دونم دوست دارم زودتر برگرده تا خيلی چيزهارو بفهمم..
به وسعت پاکی چشمانت دوستت دارم
سارا
امروز از ته پس کوچه های شهر بوی خدا می آید
امروز تمام ستاره های آسمان رها شدند
امروز دوباره متولد شدم
دوباره صدای اذان توی گوشم پیچید
از دور دست ها صدایی می امد
انگار با من بود......مرا صدا می کرد
خیلی وقت بود که صدایم می کرد ولی من تازه صدایش را شنیدم
همش نور بود وپاکی
با وجودش دنیای درونم شکوفه باران شد
مثل یه عبادت یه رازو نیاز یه نیایش
دویاره در دلم خدا را حس کردم
دوباره کلون دلم با نام علی زده شد
دوباره به لطفش زنده شدم
شاید این آخرین فرصتم باشد برای دوباره از نو شدن
نمی دانم شاید هنوز دوستم دارد که یاریم می کند
وقتی می گفت خدا تمام بدنم می لرزید
نمی دونم کی هست؟ از کجا اومده؟ یا اصلا برای چی اومده؟؟
از جنس شیشه بود نه نه یک پارچه نور بود
صدایش قلب همیشه مضطربم را آرامش داد
احساس کردم که هستم و می تونم که بهتر باشم....
هنوز صدایش در گوشم هست که می گفت
خدا هست
یادمه یکی می گفت:دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیس می مونه .هرچی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر میشه و اگر رفتی جای پاهات برای همیشه به جا می مونه
حالا شده نقل قصه ی من ..تو که رفتی ولی جای پاهات، حرم نفسهات، طنین صدات توی قلبم ،جونم نقش بسته ...و تا روزی که هستم به یادتم و تمام لحظه هامو مدیون تو مهربونی هات هستم....شاید اگر تو نبودی و طنین صدایت توی گوشم نمی پیچید من در نا کجا آباد پرسه میزدم...همیشه برام عزیزی و بهترین چیزها رو از خدا برات می خوام.
امروز بر بام پرواز نشستم
ودر اوج سکوت شکستم
و بی تو به انتها رسیدن و تجربه کردم
امروز چراگاه عظیمی دیدم از چراهای زندگی
امروز گرد وغبارآیینه را بر خشت دیوار دیدم
تمام عروسکها شکستند
و من برچسبی بر ترک چین دیوار زدم
برای یادگاری!!
آن روز که سیب سعادت بر زمین افتاد
سهم من آ ساقه ای بود که بر درخت خشک دنیا ماند
وهرگز رنگ وبوی آن سیب را حس نکرد !
چه زیبا صدای گامهای مرگ را می شنوم
در همین نزدیکی ها بو دکه بانادیده گرفتن سیب
زن همسایه مرد
در همین نزدیکی ها بود که صدای تر تنهایی را شنیدم و به یادگار عکسی گرفتم از
روزهای خوش با ما بودن....
نمی دونم چرا اينطوری شده هر طرف ونگاه می کنم همه مثل همن...
ديگه دارم کلافه ميشم ای همه شباهت آخه چرا؟؟؟؟
اين همه نگاههای يک جور حالمو بد ميکنه....همشون هدفشون يه چيزه...!
پس احترام،محبت،عشق، ارزش کجا رفته؟؟؟
چرا ديگه حرفی از اينها نيست ...بدم می ياد از اين همه حرف تکراری ،از اين همه خنده های ظاهری که فقط برای رسيدن به يه هدف نثار آدم ميکنن...
خسته شدم از اين همه تعريف الکی....وای خدای من تو چقدر زيبايی....می دونی خيلی دوست دارم باورکن من با بقيه فرق دارم....وای خدای من فکر کنم خدا همه وقتش و صرف تو کرده ....
اين حرفها حالمو بد ميکنه..هيچ کس خودت و نمی خواد ...هيچ کس ديگه معنی ارزش و احترام و نمی فهمه ..همشون دروغ ميگن...از همشون بدم می ياد
از اون ور دنيا يه پيغام می ياد که تو چقدر نازی ميشه.........
ميگن اونا عشق و محبت سرشون نمی شه اين دوستای به ظاهر جون جونی اين طرف چي؟که دوره ادم حلقه زدن و مثلا عشق و محبت سرشون می شه.....
بی رودربايسی بگم يه جورايی همشون بد شدن دهنشون و که باز ميکنن از بوی تعفن حالت بد ميشه با اينکه حرفهای به ظاهر خوب ميزنن....
آخه ميگن عاشقتم...اگه تونستی کسی وپيدا کنی که اندازه من دوستت داشته باشه.................
بسه ديگه ........ آدم گريه ش ميگيره....کاش ميشد قد سرسوزنی اعتماد بود کاش هنوز ارزش و احترام اعتبار داشت...
کاش دل پاکی برای دوست داشتن ها وجود داشت
کمکم کن
کمکم کن راهروی خوبی باشم ،نه تند بروم نه آهسته درست در کنار تو
کمکم کن پرنده خوبی باشم ، نه بالا پرواز کنم نه پایین درست در کنار تو
کمکم کن یاد بگیرم چطور به چشمانت نگاه کنم که نه اشکهای مرا ببینی نه عشق درون چشمهایم را
کمکم کن چطور به رویا فرو برم نه واقعی نه دروغ درست در رویا
کمکم کن چطور قایقران خوبی باشم نه به راست نه به چپ درست به طرف هدفم
کمکم کن یک دوست واقعی باشم ، درست مثل تو...

.....
امروز به اين نتيجه رسيديم که بايد از اينجا بريم..
وای خدای من اين بغض لعنتی هم که داره خفم ميکنه....
بايد از اينجا بريم....نمی تونم قبول کنم بايد از جايی برم که همه دلخوشيهام اونجاست..همه ی خاطره های خوبم....روزهای پر از خنده پر از گريه که برام از همه چيز عزيزترن....بايد از پيش کسايی برم که تنها مونسم بودن...تو بدترين شرایط همراهم بودن مهمتر از همه بايد از پيش کسايی برم که با تمامه وجودم دوسشون دارم ...آخه بدون اونا چطوری.....

نه
نه نمی تونم .....
I miss you in my life.


امروز تولد يه آسمون مهربونه

شب خاکستري چشمان تو از يادم نمي ره
سردي سکوت و شکست بي صدايت را يادم نمي ره
ولي حالا بدون تو....
کاش بودي فقط براي لحظه اي حرف زدن، فقط براي لحظه اي گوش شنوا بودن
ديروز به ياد تو و امروز به ياد ديروز شادم اما فردا چه کنم؟؟
تمام ثانيه ها بدون توجه به غم رفتن تو مي گذرند ، بدون اينکه نگاهي به من و چين ابروي من بيندازد
هنوزم که هنوز است در دلم با تو حرف مي زنم در خوابهايم با تو راه مي روم
هنوز هم جايت کنار اين دفترچه ي قديمي خاليست، اما عکست کنار همان گلدان طاقچه نشين لب پنجره است
تو با مني، اما من تنهاي تنها...
ديگر براي بازگرداندن تو و رسيدن من دير است...تو در آسموني و من اينجا....
عقده ي نگاه تو و گرماي دستانت بر دلم ماند، هنوز هم وقتي باران مي بارد من پرسه زنان در کوچه هاي بي کسي ام گم مي شوم
اما تو کجايي که........ کاش مي شد تو من و از اون بالا مي ديدي
يک سال ديگه هم گذشت و تو را نداشتن را تجربه کردم .بيست و سه سال تجربه ي نداشتنت.... کاش مي تونستي درک کني که به من چه گذشت؟؟!!
به خدا خسته شدم بس که بودم و خواستم که باشي ولي نبودي..نوشتم دلم تنگه برات فقط مي خوام يک لحظه داشتنت و لمس کنم اما نخوندي
نمي دونم چرا اين فصل سرما اينطوري داره تموم مي شه احساس مي کنم ديگه تحمل يه سال جديد بدون تو را ندارم...نمي دونم چرا عادت نمي کنم..؟؟!!
آخه چرا من ؟؟ کاش اون لحظه که ........ يادي از من مي کردي ..يه کم فکر مي کردي..يعني واقعا انقدر براي اشتباه کردن ذوق داشتي؟؟
حالا چرا من بايد سنگينيه اين و تحمل کنم من که تو اين بازي مسخره نقشي نداشتم ..من که نبودم ..اما حالا ........کاش مي تونستم بگم .....هيچي بذار بازم نگم مهم نيست تو که نيستي چه بگم و چه نگم تو که از باديه بادها بر نمي گردي
با يه نمباره ي کوچولو دوستت دارم
سارا_17/12/1384
دوباره آمدی...
![]()
مهربانم ،امشب می آیی به اولین سطر ترانه مان سفر کنیم؟؟
به همان لبخندهای ساده،به همان آسمان آبی،به همان دیدار ساده، به همان عشق پاک، یادت هست فقط از یک لبخند بود که شروع شد...
آن روزها آسمان بوسه آبی بود ،توشدی شاه تمام غزلهای من ،من تنها عاشقی بودم که دراین حوالی شاد است، همیشه می گفتن کسی که برای اولین بار گفت"دوستت دارم"چشمان پاک و صادق تو بود....حتما یادت هست...؟
حالا سالها از روی این رویا می گذرد ونمی دانم هنوز هم تو صدای قلبم را می شنوی؟؟
امروز نامه ی پاک و قدیمی تو را دیدم..کاغذش هنوز از آوار آن همه واژه ی بی دریغ سنگین بود...از اشتیاق آن همه اشک ،چقدر لبهای تو در رعایت تبسم بی ریا بود..
هنوز هم سرحال که باشم کسی را پیدا می کنم واز آن روزهای بی بازگشت برایش می گویم.
نمی دانی مرور دیدارهای پشت سرهم و رفتن به همان کوچه ی تک درخت چقدر لذت بخش است..
به خاطر آوردن خوابهای هر شبم...، همیشه قدم های تورا تا حوالی همان کوچه می شمردم و برمی گشتم و به یادت می گذراندم..حالا دیگر آن یادها هم سن وسال آن تک درخت همان کوچه شده...
می بینی عزیزم این برگ تا نخورده ی نامه ی تو دوباره از شکست شیشه ی پراشک بغض من تر شد!!
نمی دانم ، می خواهم بگویم اگر رهایم کنی ،رهایت نمی کنم ....ولی خیلی دیر است..این خورشید به غروب رسیده است ...دیگر چه فرقی می کند که من هی بگویم رهایت نمی کنم و تو در جاده ی عشقم دور و دورتر شوی..

من خوب می دانم این عشق در پشت سایه سار شبهای تو می افتد...پس دیگر چه فرق می کند که بدانم تو به پشت سرت نگاه می کنی یا نه؟؟؟
چه فرق می کند که بدانم تو عاشقی یا نه؟؟
میدانی دیگر خسته ام ، دیگر شوقی برای تکرار این همه ترانه ندارم...
خسته ام....خسته ام از این دقایق معیوب ،از این پنجره های بسته ...
دیگر چه فرقی دارد؟ ؟
باران ببارد یا نبارد من هم می روم و با دستهایم چتری می سازم برای تمام تنهایی ام......!!!!


به دريا طلوع کردن کار هر خورشيد نيست...

دستانم اگر مينوازند از بی نيازی نيست
چشمانم اگر خجل نبودن تمنای نياز شان را از نگاهم می خواندی
خــــــــــــــــــــــــــــــــدا
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بله بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.....!
از اين به بعد كافي نت ها زنانه-مردانه مي شوند.
در ماه هاي گذشته كافي نت ها و شركت هاي ارائه دهنده خدمات اينترنتي، ملزم به اجراي قواعد سفت و سخت مختلفي شده اند. از جمله اينكه مي بايست از حضور دختران با "پوشش نامناسب" جلوگيري کنند. "خواهراني كه قصد استفاده از خدمات اينترنتي را دارند مي بايست حجاب اسلامي را رعايت نمايند." اين موضوع براي پسران نيز به همين صورت است و از ورود آنان با پوشش نامتعارف به كافي نت ها جلوگيري مي شود.آزاده مي افزايد: "آخر همه جا که مسجد نيست. بالاخره هر جايي قواعد خود را دارد."
وي با اشاره به اينكه بدنه جوان جامعه بايد در مقابل اين محدوديت ها مقاومت كند، مي گويد:" هر چه بيشتر سكوت كنيم، محدود تر خواهيم شد. ما بايد بياموزيم كه تاثير گذار باشيم و در برابر تصميمات غير معقولانه اي كه برايمان گرفته مي شود، اعتراض مدني بكنيم".
گريه کن گريه قشنگه گريه سهم دل تنگه ....
برای تو می نویسم،برای تویی که آسمونی بودن و آسمونی نوشتن و بهم یاد دادی
امروز وقتی دیدم اون چشمای آسمونیت بی ستاره شدن دلم گرفت....دلم برای تمام اون ستاره ها تنگ شد...
......یاد یه عشق قدیمی......
بزار حرفی نزنم،بزار این بغض همیشگی ام مثل همیشه نهفته بمونه..برام مهم اینه که تو این و می دونی و همین آرامش قلب بی قرارمه
نمی خوام بر خلاف روزگار ساز بزنم،یا بر خلاف عقربه های ساعت بدوم چون هر چه تلاش کنم تو یه ستاره ی دنباله دار شدی تویه آسمون دیگه،ودیگر از آن من نیستی
دیردیدن و دیر بوسیدن علاج کار ما نیست ما مبتلا شده ایم و چاره ای نیست
عزیزم نه چشمانم توان دیدن ابری بودن نگاهت را دارد نه دلم توان تحمل سکوت آن را
نازنینم کاش می تونستم نمباره ای باشم در هوایت.....نمی دانم...فقط می توانم برای دوباره آسمونی شدن و درخشش ستاره ی آسمونت دعا کنم

.IT IS A LONG TIME SINCE THAT I LOVE YOU. 
.YOU ARE ALWAYES IN MY HEART.
مادرم
....کاش ترازویی برای اندازه گرفتن دلتنگیهایم وجود داشت..آن وقت باور میکردی که به اندازه ی دلتنگی هایم دوستت دارم
کاش به جای لبها اندیشه ام با تو سخن می گفت تا می دانستی وسعت یاسی رنگت چگونه پوچی درونم را پر کرده
سخن از بودن نيست
سخن از ماندن نيست
سخن از عمق غم است و پريشانی يک دل که در اندوه غريبانه ی خويش
بی صدا می شکند
و
غباری که در اندوه زمان جاريست
سخن از تلخی يک نا پيداست.....
سردمه .گرممه هوای اتاق سنگينه .خوابم نمی بره.راحت نيستم.بلند ميشم و پنجره وباز می کنم ولی انگار هوا لحظه به لحظه سنگين تر ميشه...بازم اين شب لعنتی رسيد حالا تا صبح بشه و خورشيد خانوم بياد جون من به لبم می رسه..هوای ذهنم خاليه...شومينه ی دلم خاموش ..بی روحه وجودم..اين سکوت بی دليل شب هم خسته ترم می کنه ...
نگاه کن همه پنجره ها کدرند..ديگه اشکام زمينو تر نمی کنه..ببين وقتی حرف عشق ميشه خندم ميگيره.
می دونی خيلی خستم..خسته ام بس که شکلکهای بی ربط کشيدم...شعر های بی ربط گفتم..خسته ام بس که با شونه ی سرم ساز زدم و به ياد ملودی مرگ افتادم و بی امان گريه کردم و کسی اشکامو نديد..
گاهی وقتها فکر ميکنم اين منم که تودايره ی هستی دارم بازی می کنم ولی وقتی به خودم می يام می بينم من مثل احمق ها ايستادم و اين دايره است که داره می چرخه
گاهی وقت ها که به خودم می رسم ميگم: هی فلانی! اصلاُ می دونی داری چی کار می کنی؟ از صبح خروس خون تا بوق سگ دور خودت می چرخی که چی؟ که چی و ثابت کنی؟ می خوای بگی زنده ای يا داری زندگی می کنی؟!!
اصلا اين زندگی چيه که همه دارن صبح تا شب براش جون می کنن که اونم تازه آخرش هيچی به هيچی....
زندگی...اين زندگی يه فريب ساده و کوچيکه .... اونم از دست کسی که تو دنيا رو جز با اون و برای اون نمی خوای(وای خدای من باز هم حرف بی ربط زدم و خندم گرفت)
نمی دونم کی می خوام بی خيال اين حرفها بشم.می دونم اين و اون همش حرفه تو زندگی فقط خودتی و خودت ....اگه کسی ازت سراغی گرفت بدون حتما کاری داره والا حتی برای جواب سلامت هم زورش مياد سرش و تکون بده.....
وای خدا جونم به خاطر همين چيزاست که هوای دلم سنگينه ..دلم می خواد پنجره رو باز کنم و برم .. پرواز کنم گر چه بال و پری نمونده........
دوستت دارم
تو را دوست دارم چون
تو برتر از فرشته ها هستی
تو را دوست دارم چون
تو برگزيده ی آفريده های خدا هستی
تو را دوست دارم چون
تو تجلی کايينات هستی
تو را دوست دارم چون
روح خدا در تو جاريست
و
تو شايسته ی ستايشی چون خداوند ستوده تو را آفريده است
بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين
گفتگوي عمرت رو داشتي.
*
ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نميدونيم،
ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست
نياريم، نميدونيم چيزي را از دست داديم.
*
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.
*
در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر
طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.
*
دنبال نگاهها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون كمكم افول ميكنه دنبال كسي برو كه
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.
*
دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ
ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي
دنياي واقعي بغلش كني.
*
رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري.
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك
شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.
*
آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش
باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه
كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به
اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.
*
هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي
ناراحتت ميكنه، احتمالاً ديگران را آزار ميده.
*
شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط
از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.
*
شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن
زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه
امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو
تو زندگيشون ميفهمن.
*
عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با
يك اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته
فراموش شده، شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و
رنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.
*
وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي
و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي
رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.
*
لطفاً اين متن رو به اونايي كه براتون ارزش دارن
بفرستين. براي اونايي كه زندگي شما رو لمس كردن.
اونايي كه وقتي احتياج داشتين، باعث شدن بخندين.
اونايي كه باعث شدن وقتي ناراحت بودين، سمت روشن
واقعيتها رو ببينين. اونايي كه شما ميخوايد بدونن كه
شما قدر دوستي با اونا رو ميدونين. اگه اين كار را
نكنين، خوب براتون اتفاقي بدي نميافته ولي تنها شانس
روشن كردن روز يك دوست با يك نامه رو از خودتون
گرفتين.***
گفتند: شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي! گفت: نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.
گفتند شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي. گفت نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.
گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي. گفت نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت نداشته ام.
گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي. گفت نه! شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.
گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي گفت نه! شکست يعني من هنوز کامل نيستم.
گفتند: شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي. گفت نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.
گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي! گفت نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم.
برای تو
جان خواهد داد

سارا
خبر آرام در صدایت ریخت،ناگهان شانه هایت لرزیدند.شاخه های گیاهی آهسته بر گلوی اتاق پیچیدند.چشم ها را کلافه ومبهوت پشت سر هم بازو بسته می کردی.روی مرطوب گونه ات آرام قطره هایی درشت غلطیدند.صبح تاریک وسرد بهمن ماه از دهان ها بخار می آمد.مرده ها را به نوبت انگای توی غسالخانه می چیدند.دست بی اعتنا و سنگینی که مرا روی تخته ای می شست،چشم های غریب و غمگینت پشت دیوار را که نمی دیدند.
مادرم هم نگفت:((سارا جان)) قسمم نداد که بر گردم..مثل تازه عروس ها وقتی پیکرم را سپید پیچیدند.بعد از آن دست دیگری آمد پلک سنگین و خیس مرا بست.چشم های تودیگر از امروز گریه های مرا نمی دیدند.زیر سنگینی لحد انگار دلم از ترس و غصه ای می ترکید.مشتی از خاک های بی وقفه توی آ غوش باد رقصیدند.
هی سرت داد می زدم: برگرد من از این گور سرد می ترسم! گوشهایت چقدر کر شده بود،حرفهای مرا نمی فهمیدند.گریه های تو کلافه ام می کرد.ناله هایم بلند تر شده بود .اسکلت های پیشکسوت تر به من و ناله هایم خندیدند.هق هق تو شدید تر می شد بدنت مثل بید می لرزید ابرها بی دلیل باریدند.
چون روال همیشگی هر کس سوره ای خواند ودور شد از من.دست هایی فشرد دستت را ،صورتت را سه بار بوسیدند.توی پیراهن سیاه مثل یک تکه ماه می ماندی. مردمک های خیس وبراقت مثل الماس می درخشیدند. هم دلم تنگ می شود بی تو ،هم از این گور سرد می ترسم. چه کسی گفته مرگ آزادیست؟؟ زیر این خاک که نخوابیدند. ظهر ابری و سرد بهمن ماه سایه ای روی سنگ می لرزید.عقربک ها هزارو چندین دور روی هم مثل باد چرخیدند.
مثل هر پنجشنبه می آیی.من به پایان رسیده ام کم کم...شانه های تکیده ام اینجا زیر بارون و برف پوسیدند.
در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت
در این کوه رودی است به نام صفا
در این رود آبراهی میرود به نام وفا
سر انجام این آبراه به آبگیری میریزد به نام وداع
بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست و
دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد اما انسان
پا برهنه و عريان ميدود
براي دنيايي كه زيست شناسان رمانتيكش سوگوار
انقراض نسل دايناسورند
بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
مريخ را شناخته است اما هنوز!
كوچه هاي دلش را نمي شناسد
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر
داريم؛ راحتی بيشتر
اما زمان کمتر
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی
بيشتر اما قدرت
تشخيص کمتر داريم
متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر
اما سلامتی کمتر
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم،
خيلی تند رانندگی می
کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می
مانيم، خيلی خسته از
خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات
تلويزيون نگاه می
کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است.
خيلی زياد صحبت
مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد
دروغ می گوييم
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛
تنها به زندگی
سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای
عمرمان
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه
های پهن تر اما
ديدگاه های باريکتر
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما
کمتر لذت می بريم
ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای
ملاقات همسايه
جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم
فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را
شکافته ايم
اما نه تعصب خود را
بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه
مي ريزيم اما کمتر
به انجام مي رسانيم
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای
بالاتری داريم اما
اصول اخلاقی پايين تر
کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری
نگهداری کنيم، تا رونوشت
های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما
کميت بيشتر اما
کيفيت کمتری داريم
اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند
قامت اما شخصيت
های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه
ناسالم تر؛ درآمد
بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از
هم پاشيده
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز
را برای
موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت
خاص است
در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد
و منظره را تحسين
کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد
زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای
مورد علاقه تان
را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد
زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های
لذتبخش است
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را
برای روز مبادا نگه
نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد
عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ
لغت خود خارج
کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها"
بنويسيم همين
امروز بنويسيم
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را
دوست داريم. هيچ
چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به
تاُخير نيندازيد
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که
شايد آن مي تواند
آخرين لحظه باشد
اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را
برای کسانيکه دوست
داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که "يکی از اين
روزها" آنرا خواهم
فرستاد، فقط فکر کنيد ... "يکی از اين روزها" ممکن است شما
اينجا نباشيد
که آنرا بفرستيد!
اين متن و سحر عزيز برام فرستاده به نظرم جالب بود...سحر مهربونم ممنونم.دوستت دارم
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سر سبز
چهار فصلش همه آراستگي است
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي عاطفه اند
وقتی رفت حاشیه درختامون طلایی بود
ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود
وقتی رفت غبار نشست رو رویاهای اطلسی
دیگه هیچکسی نشد عاشق چشمای کسی
وقتی رفت دریا دیگه به ماهیا نگاه نکرد
ماه دیگه در نیومد . ستاره ادعا نکرد
وقتی رفت . حاشیه درختامون طلایی بود
ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود
وقتی رفت لونه هیچ پرنده ای چراغ نداشت
واسه درد دل . دلم هیچکسی رو سراغ نداشت
وقتی رفت پرنده های کوچه بی دونه شدن
عابرا . رفتنشو دیدن و دیوونه شدن
وقتی رفت . حاشیه درختامون طلایی بود
ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود
وقتی رفت یه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود
همونو ازش گرفتم آخه یادگاری بود
وقتی رفت ...
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تورا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه باغ های احساس تورااز بین صدها گلی که در تنهای ام روییده بود جدا کردم
وتو آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران وسرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشمها تو را در دشتی از حسرت و تنهایی رها کردم
نمی دانم چرا رفتی نمی دانم ومن با آن که می دانم تو باعبور تلخ خود یاد مرا از ذهن نخواهی برد
هنوز آشفته چشمهای توام برگرد برگرد و ببین که سرنوشت انتظارمن چه خواهد شد
وبعد از رفتنت گنجشکی که هر روز از کنار قاب پنجره دانه بر می داشت بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد وبعد از رفتنت آسمان چشمانم خیس باران شد
و بعد از این همه طوفان و پرسه و تنهایی
کسی از پشت فاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تنهایی
کنار پنجره ای از جنس غروب
کنار انتظاری که بی پاسخ و سرد است
نمی دانم چرا شاید به رسم عادت پروانگی مان
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
می خوام بگم دوستت دارم
به پنجره به آسمون.به این شب آیینه دزد.به تک درخت کوچمون
به تو به اسم نقطه چین.به گریه های بی هوا.به کولی کوچه نشین
می خوام بگم دوستت دارم
به هر رفیق نارفیق.به شاعرای بی غزل.به جنگلای بی حریق
به قاتلم به روزگار.به اون کسی که میندازه به گردنم طناب دار
می خوام بگم دوستت دارم
به بادبادک به مدرسه.به ترکه خیس انار.کنار درس هندسه
به مرغ عشق بی قفس.به جغد پیر بدصدا.به نی زنای بی نفس
می خوام بگم دوستت دارم
به هر چه خوب به هر چه بد.به خونه های کاگلی.به سیبای توی سبد
به بغض تلخ انتظار.به بدترین فصل سکوت.به آخرین سوت قطار
می خوام بگم دوستت دارم
من نهايت همه چيزرا مي خواهم . انتها وبي نهايت را دوست دارم . مي خواهم آنقدر عاقل شوم که ديوانه ام بخوانند ... مگر نه اينکه ديوانگي نهايت عقل است. مي خواهم آنقدرشجاع باشم که مرا ترسو بخوانند ... مگر نه اينکه ترس برادر مرگ است. مي خواهم آنقدر خوش باشم که گريانم بخوانند مگر نه اينکه گريه عصاره خنده است. مي خواهم انقدر دوست بدارم که متنفر بشوم مگر نه اينکه تنفر انتهاي عشق است.اگر همه خواسته هاي را در لذت زندگي خلاصه کنم . مي خواهم آنقدر احساس زنده بودن نمايم که آرزوي مرگ کنم. مگر مرگ نهايت زندگي نيست ...
دستهایت را به من بده
بگذار گرمای بودن را لمس کنم
چشمهایت را به من بده
بگذار تا از دریچه دیده تو التماس چشمهای منتظر خود را ببینم
نگاهم کن
با من حرف بزن
بگذار هرم نفسهایت رگهای بی امید تنم راجانی دوباره ببخشد
آه مرا ببخش.....خاطرم نبود که دیگر نیستی...انقدر محو تماشایت بودم که فکر کردم کنارمی و از یاد برده بودم که فقط یک خواب بود
دیشب خواب کسی و دیدم که بیست و دوسال از نبودش زجر کشیدم و همیشه از خاطره ای که به جا گذاشته بود دلخور بودم احساس می کردم ننگ گناهی و که سالها پیش اتفاق افتاده بود من باید به دوش می کشیدم نمی تونستم ببخشمش توان تحمل این غم بزرگ و نداشتم.نبودش ار یک طرف تنفری که همیشه و در تمام لحظه ها در دلم بود از یک طرف گذر لحظه ها رو برام سختر می کرد.
شب قدر احساس کردم باید تمام این تنفرها و بدیها و از دلم بیرون کنم باید ببخشمش و بخشیدمش.
دیشب به خوابم اومد کاش هیچ وقت از خواب بیدار نمی شدم شیرین ترین لحظه عمرم بود اومده بود به خوابم تا جبران تمام اون لحظه هایی که باید بود ولی نبود و کنه....تمام اون لحظه هایی که بهش احتیلج داشتم .لحظه ای که تازه راه رفتن یاد گرفته بودم نبود که دستم وبگیره .اول مهری که همه با بابا و مامانشون می رفتن مدرسه ولی اون نبود.موقعی که تمام غصه ها تو دلم جمع می شد نبود که مرحم دل خستم باشه .نبود تو مشکلاتم تا از من دفاع کنه .شبهای تولدم عروسکهام شاهدن تو اون همه شادی نبود اون بود که عذابم می داد .شب عروسیم نبود تا شاهد خوشحالیم و خوشبختیم باشه......هیچ وقت نبود ..و من تمام این نبودن ها رو بخشیدم.
دیشب وقتی تو خواب دیدمش احساس کردم که چقدر دوستش دارم .هنوز گرمای دستانش وحس میکنم .بوسه ای وکه سالها پیش باید به گونه ام میزد و هنوز حس میکنم.دیشب برای اولین بار احساس کردم که هیچ چیزی کم ندارم هنوز هم با ورم نمی شه که یه خواب بوده.چقدر دلم براش تنگ شده ..چقدر دوستش دارم.دیشب به انداره بیست و دوسال بهم محبت کرد برای اولین بار گفتم بابا.
خیلی خیلی دوستت دارم .کاش خدا تو رو ازم نمی گرفت کاش می تونستم داشتن یه لحظه بابا داشتن و حس کنم.
برات دعا میکنم من بخشیدمت از خدا می خوام که ببخشدت. حالا وقتی به آسمون نگاه می کنم احساس میکنم تو من و می بینی.دوستت دارم.
آن كس كه مي گفت دوستم دارد
عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد
رهگذري بود كه روي برگ هاي خشك پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگ ها همان آوازي بود كه من گمان مي كردم
مي گويد:
دوستت دارم

بجه که بودم مدام دستم رااز دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم
و آرزویم بود که یکبار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم .
حالا که دیگر نمی شود بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی ،
هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا می دوم ،
هیچ کس حاضر نمی شود دستم را بگیرد و
برای لحظه ای حتی مراقبم باشد ......
امروز يه اتفاق عجيبی افتاد .امروز احساس کردم انسان در هرسنی ميتونه بچه باشه و بچگی کنه...امروز تمومه دنيای بچگيم و همه و همه دوره سرم چرخيد .هميشه دوست داشتم کسی مراقب من باشه مراقبه خودم و احساسم وهيچ وقت نخواستم که تو اين مراقبتها و اهميت ها کسی لطمه ببينه.......امروز کسی از من در خواست دوست داشتن کرد کسی که حتی نمی تونستم فکرش و کنم کسی که همراه بغض نهفته من شده بود تا بتونم محکم تر قدم بر دارم کسی که تو مدت مرضيم به من خيلی کمک کرد به من انرژی و اعتماد به نفس داد تا با مريضيم و مشکلاتی که تو اين مدت پيش اومد بتونم کنار بيام....من و اون و از خودم می دونستم ............ولی امروز اون به من گفت دوستت دارم و دوست دارم که دوستم داشته باشی...ميگفت : من دوست دارم با من باشی در تمام شرايط ..دوستم داشته باشی و.....
به من گفت :عاشقتم و اين عشق و مقدس ميدونم و ازتو ميخوام که حفظش کنی!!!
نمی دونم بايد چی کار کنم ..يه جورايی مخم هنگ کرده کمک ميخوام........
امروز دقيقا يک هفته و يک روز از تولدم گذشت. يک سال بزرگترشدم يک سال ديگه به گناهام اضافه شد.
انگار همين ديروز بود که نا خواسته پا به روی اين کره خاکی گذاشتم و با ثبت يه تاريخ و دو تا اسم صاحبه هويت شدم......
چه ميدانند چه بر سر من آمد کاش اين کتاب هرگز باز نشود.زندگی ام دارد تکراری ميگذرد ناخواسته دارد من و به دنيای بزرگتر ها ميبرد ..ديگر بايد ياد بگيرم که باشم.بی گدار به آب نزنم .حرف ها رو بشنوم ولی قضاوت نکنم..بايد سادگی نکنم ديگر هر حرفی را باورنکم..دوره امام و مدينه گذشت...بايد ياد بگيرم به عشق که رسيدم به ياد دل ليلی بايستم و به رسم عاشقی بروم...بايد بدانم که هر خواسته ام را بيان نکنم و منتظر نباشم که خواسته ام بر آورده شود..بايد ياد بگيرم زندگی بی ارزش تر از آن است که بخواهم ............
زندگی ارزش خيلی چيزها را ندارد
دارم ياد ميگيرم
کم کم عاقلانه دوست داشته باشم و عاقلانه عاشق شوم
پايیز؛ با رنگ تازه ؛ با بوی تازه ؛ ازراه رسيده است و درختان؛ شميم تازه را می پراکنند.
خش خش برگ ها ؛
موسيقی فصل تازه اند. راستی که آدمی چقدر به برگ ها شبيه است
گفتي : نبايد ميرفتي.
گفتم : نرفتم، ماندم...
گفتي : به قهر رفتي؟
گفتم : ديروز به تو نرسيدهام، كه امروز رفته باشم. من از آغاز، از نخستين ديدار، در كنار تو ماندهام.
گفتي : هوايم را از صدايم پر كردي و يك روز بي خبر، صدا را بريدي و رفتي.
گفتم : دور يا نزديك چه فرقي ميكند اگر صدا را ميشنوي؟
گفتي : نزديك تر بايد ميآمدي...
گفتم : فاصله در نگاه ماست، اگر مرا نزديك تر مي خواهي با من حركت كن، نايست! با من بيا...
گفتي : كجا؟
گفتم : به نزديك ترين جاي اين گره، به امن ترين جاي اين صدا، كه ما را به جانب يكديگر پرتاب ميكند. صدايي مشترك كه دريا شدن را به ما ميآموزد.
گفتي : ميدانم، بازگشت صداي خود را از من ميخواهي، من شايد انعكاس صداي تو نبوده ام.
گفتم : بودي، هستي، خواهي بود... من از تو گلايه ندارم.
گفتي : من سايه تو ام. سايه، نه گلايه.
گفتم : باش، در من باش، نه بيرون از من
گفتي : هستم...

باورکنم ای نازنین در این شقایق مردگی
در فصل بی ما بودن ودر این غم افسردگی
باورکنم ای نازنین در این هجوم قصه ها
مگذار پرپر گردم از پایان تلخ قصه ها
باورکنم بی بودنت سینه چو مردابی شده
کار شب من خیرگی با ماه وبی خوابی شده
با رفتنت اینجا دگرامید فردا مرده است
فکر هم آوازی ما بی بودن ما مرده است
شعرم دگر بی حوصله وزشور خالی گشته است
با رفتنت هر ساعتم هر روز سالی گشته است
مگذار من با حسرت آن لحظه ازیادت روم
خاموش گردم از صدا از جان فریادت روم
باورکنم تا دست من گرما ببخشد خانه را
تا قلب من روشن کند از پاکی کاشانه را
باورکنم تا باز من پرواز را معنا شوم
در سایه ای رو به زوال آغاز را معنا شوم
برگرد ِخواب من وبیداری من باش تو
چون حرف تازه در غم تکراری من باش تو
باورکنم ای نازنین بگشای در بر این غمین
من بی تو اینجا گشته ام تنها ترین فرد زمین
باورکنم پاییز من سردو غمین و مرده است
بی تو مرا این بادهاتا مرگ شعله برده است
باورکنم من منتظر ماندن برایم مشکل است
با رفتنت ای گرمی ام اندوه سردی در دل است
باورکنم تا نشکنم چون ساقه ای در دست باد
بی باورت باغ دلم در خشم طوفان جان بداد
باورکنم هر روز من تاریک تر از شب شده
باورکنم ای بهترین تا باز من جاری شوم
تا با وجودت باز من از خواب و بد عاری شوم
باورکنم بیرون در صد گرگ کرده کمین
باورکنم تا گرمی این کلبه ی سردو حزین
باورکنم تا بشکفم با سبزی هر رویشی
تا مست گردم باز من از گرمی هر جوششی
باورکنم ای نازنین راه دراز من تویی
تا انتهای بودنم تنها نیاز من تویی
امروز خيلی اتفاقی وقتی که داشتم بر ميگشتم خونه يکی از دوستای قديمی و ديدم خيلی حالش گرفته بود کلی با هم حرف زديم از روزگار و دلتنگی هاش برام گفت .......خلاصه بعد از کلی دردو دل يه شعری و بهم داد وگفت که تو وبلاگم بنويسمش.منم ديدم فقط همين کار از دستم بر مياد قبول کردم و نوشتم...
وقتشه از عشق تو دل بكنم
مثل تو كه رو دلت پا ميزاري
ميخوام اين روزا مال خودم باشم
اين مهم نيست كه منو دوست نداري
ديگه فرقي واسه من نميكني
انگاري بود ونبودت يكيه
تابيام دوباره عاشقت بشم
ميبينم پشت سرم تاريكيه
خواب چشمامو حروم كردي رفيق
گل ميخواستم تو رو خار بودي رفيق
من ساده تورو ناجي ميديدم
تو واسم طناب دار بودي رفيق
خوش به حال دل ديوونه من
تورو نشناخته و عادت ميكنه
داره ذره ذره ميميره ولي
به نديدن تو عادت ميكنه
خوش به حال تو كه عاشق نشدي
منو بي بهونه تنها ميزاري
وقتشه دل رو به دريا بزنم
اين مهم نيست كه منو دوست نداري
آنقدر بی خيال از بازنگشتنت گفتی
که گمان کردم سربه سراين دل ساده می گذاری!
به خودم گفتماين هم يکی از شوخی های توست
ولی آغاز آواز بغض گرفته من در کوچه های بی دارو درخت خاطره بود
هاشور اشک بر نقاشی چهره ام وعذاب عاشق شدن در آوار هرچه واژه بی چراغ
ديروز از پی گناهی سنگين گذشته ام را مرور کردم
از پی تقلبی بزرگ دفاترم را ورق زدم....بايد می فهميدم چرا مجازاتم کردی!!!
شايد قتل مورچه هايی که به کف کفش من می چسبيدند اين تبعيد ناتمام را معنا کند
نمی دانم من هر کاری کرده باشم به هلال ابروی تو در بالای آن چشمهای جادويی جسارتی نکرده ام
امروز هم به جای خون بهای آن مورچه ها ده حبه قند در مسير مورچه های خانمان گذاشتم!
پس تو را به جان جريمه اين همه ترانه
ديگر نگو برنمی گردی
عروسک
رفتی ونامه نوشتی واسه من که هنوز تويی دلواپس من
اما من باورنکردم می دونم بعد از اين هميشه تنها می مونم
تو نوشتی بر ميگردم اما من خسته از اين همه بازيچه شدن
واسه تو يه عکسی بيشتر نبودم از عروسکات عزيز تر نبودم
بازی کردی با دلم مثل اونا من شدم همدم اسباب بازيهات
رفتی ونامه نوشتی واسه من که هنوز تويی دلواپس من
ديگه تا زندم عروسک نمی شم واسه تو باز يه مترسک نمی شم
حالا من تو رو شناختم عزيزم عاقبت هستيمو باختم می دونم
شاعر:والايی خجسته
بازهم مثل همیشه دل من غمگین است
نیست نوری که برد عابر کوری منزل
نیست دستی که دهد شاخه گلی از سر مهر
نیست دستی که بگیرد گل عشق
نیست عشقی که بدو دمسازم
نیست گوشی که شنود فریادم
رنگ ها رنگ سیاه عشق ها یک روزی
هر چه گویم همه اش ننگین است
ظاهرا رنگ همه رنگین است
بازهم مثل همیشه دل من غمگین است
سارا.
من آن ناخوانده آوازم.صدای زخمی سازم.به دونبال صدايم باش.برای تو اگر سازم.
من آن آواز بيابانم.صدای بغض بارانم.بريده از نيستانم.غمی دارم که می خوانم.
من آن دريای دلبازم.که با ساحل نمی سازم.دل آيينه پردازم ميان دست وآوازم
مرا زبودنم بشناس که قسمت کرده ام با تو.مرا که خود نمی دانم.در آيينه منم با تو
به من از من شکايت کن.مرا از من حکايت کن.از دريای دلتنگی به يک جرعه قناعت کن.
صدای زخمی سازم.نه پايانم نه آغازم.برای گم شدن در عشق.تو را کم دارم آوازم.به آسانی نمی بارم
ولی با تو فقط با تو هزاران گفتنی دارم.مرا از قصه ام بشناس که با تو قصه ها دارم.
صدای بغض بارانم.مرا بشنو که ميبارم. من آواز بيبانم.غزل خوان نيستانم
خود آتش خود عشقم.اگر از عشق می خوانم.به دونبال صدايم باش که بيهوده نمی خوانم
ميان دست و آوازم .دل آيينه پردازم مرا پيدا کن و بشناس برای تو اگر رازم
به من از من شکايت کن.مرا از من حکايت کن.دلم دريای اواز است از اين دريا حکايت کن
دلم دريای آواز است از اين دريا شکايت کن.
سارا......دوستت دارم
هيچ چيز هرگز دوبار اتفاق نمی افتد
هيچ روزی نسخه ديروز نيست
هر چند با هم متفاوتيم
با هم ميسازيم
مثل دو قطره آب!
سارا.
نه مرادم ، نه مريدم ، نه پيامم ، نه کلامم ، نه سلامم ، نه عليکم ، نه سپيدم ، نه سياهم، نه چنانم که تو گوئی ،نه چنينم که تو خوانی ،نه آنگونه که گفتند و شنيدی، نه سمائم، نه زمينم ،نه به زنجير کسی بسته و برده دينم، نه سرابم، نه برای دل تنهايی تو جام شرابم، نه گرفتار و اسيرم، نه حقيرم، نه فرستاده پيرم، نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم، نه جهنم، نه بهشتم، چنين است سرشتم ،اين سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ،حقيقت به برنگ است و نه بو، نه به های است و نه هو ،نه به اين است و نه او، نه به جام است و سبو ،گر به اين نقطه رسيدی بتو سربسته و در پرده بگويم، تا کسی نشنود اين راز گهربار جهان را ،
آنچه گفتند و سرودند، تو آنی ،خود تو جان جهانی، گر نهانی و عيانی، تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو ،نه يک جای، نه يک پای، همه ای، با همه ای ،همهمه ای، تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايی، بتو سوگند که اين راز شنيدی و نترسيدی و بيدار شدی، در همه افلاک بزرگی، نه که جزئی، نه چون آب در اندام سبوئی، خود اوئی، بخودآی
تا بدر خانه متروکه هرکس ننشينی و بجز شعشعه پرتو خود هيچ نبينی و گل وصل بچينی ،
بخود آ
سلام بعد ازيه وقفه کوچولو دوباره اومدم .ممنون از اون کسايی که تو اين مدت به يادم بودن و برام پيغام و ميل زده بودند.
دلم برای همتون تنگ شده هم برای اون کسايی که فقط از طريق نت ميشناسمشون هم برای اون کسايی که دوست وهمکارای خوبی برام بودن و از اين به بعد ديگه نميبينمشون.
پريا .مريم .ستاره.سحر.عليرضای عزيز(jaiekhalieto)آرام.پرستو.مجتبی.مسعود.محسن.سپيده.سارای عزيز.سيما.کيوان.فرداد .محمدjk2
فرانک.حنانه .رويا.حامدوعلی.ترانه.مهناز.عادله(مخمل)
همتون ودوست دارم هميشه به يادتونم.

يه اتفاق ساده بود برای لحظه های من
يه دلخوشی برای تو يه معجزه برای من
ba arezoye 12 mah shadi Shadi , 52 Hafteh khandeh , 365 Roz Salamati , 8760 Saat Eshgh , 525600 Daghigheh Barekat , 3153000 Sanieh Doosti ( sale no mobarak
يادم نرفته است!
گفتی: از هراس باز نگشتن،
پشت سرم خاکاب نکن!
گفتی: پيش از غروبِ بادبادکها برخواهم گشت!
گفتی: طلسم تنهايی تو را ،
با وِردی از اُورادِ آسمان خواهم شکست!
ولــــی باز نگـــشتی
و
ابرِ بی بارانِ اين بغض های پياپی
با مـــن ماند!!
تــکرار تلخ ترانه ها
با مــــن ماند!!
بی مرزی ایـــــن همه انتظار
با مــــــن ماند!!
...
کم،کم ياد گرفته ام ،
به جای تو فکر کنم!
به جای تو دلواپس شوم!
حتی به جای تو بترسم!
چون هميشه کنارِ منی!
کنـــارمــــــــــــی ، اما...
صـــــد داد از ایــــــــــن " امـــــا "!!!
شاعر:ی.گلرويی
چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این میشد؟
خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد
اگه کفره، کلام من- یکی حرفی بگه بهتر
وگرنه در بازی واژه، نمی بازم من کافر
صدای زنگ بی رحمی
سر هر کوچه و برزن
به گریه می رسد از درد
دل سنگ و دل آهن
من اگه خدا بودم
شهر بم هرگز نمی لرزید !
وقتی اين شعرو شنيدم يه جورايی حالم گرفته شد...شما نظرتون چيه؟
اگر در كهكشاني دور
دلي يك لحظه در صد سال
ياد من كند
بي شك
دل من در تمام لحظه هاي عمر
به يادش مي تپد
پر شور
امروز بعد از چند وقت و کلی دلتنگی بالاخره يکی از دوستامو ديدم.دلم خيلی خيلی براش تنگ شده بود يه زمانی که شرايط فرق می کرد بيشتر باهم بوديم هيچ وقت اون کمک هاش يادم نمی ره.وقتی بهم زل زده بودو داشت تو چشمام نگاه ميکرد دلم لرزيد .....واقعا چطور با نديدنش از اين به بعد دلتنگی نکنم؟؟؟
چرا هميشه بهترين ها تو کمترين زمان همراهمون می شن؟
کاش می شد همه اون چيزهايی که تو ذهن و قلبم بود و روی کاغذ می اوردم.کاش بدونی هيچ وقت فراموشت نمی کنم وهميشه به ياد تو و اون روز قشنگ هستم.يادته که کدوم روز و ميگم؟
هميشه دوستت خواهم داشت
abji koochoolot:sara
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست
شب سرد غرق اقيانوس سکوتی مبهم
در کنار درياچه ترس و ترديد ،تکيه بر باد سواربر قايق خاطره ها ميروی
ناگاه به پرتگاه مرگ نزديک ميشوی !!مرگ همه باتوبودن ها!
مرگ شادی ، غصه تمام وجودم را فراگرفته کاش بودی
کاش دست خدا از شانه هايم برداشته نميشد
تنهای تنها !! چه سخت است بی تو بودن !!
بی تو از تو سرودن ! شاکی دل ! دادگاه عشق ! حکم طلاق!
هوای گريه دارم ! ولی کيست که اشکهايم را از گونه هايم پاک کند !
اشک ! غصه ! تحمل بی تو بودن ! ياد خاطرات !
کاش ديوار فاصله نبود! هميشه قربانی حادثه بايد بود !هميشه بايد گريست !
و حرف هميشگی بايد رفت !! بايد از عشق گذشت !!
از:صدای بی صدا
....time will always fly but my friendship with U will never die
HAPPY VALENTINE'S DAY
سلام
سلام
چطوری بهترينم؟هيچ معلومه کجايی اصلا نميگی مردم يا زندم؟
الهی قربونت برم اين طوری حرف نزن.آخه خودت می دونی قشنگم که چقدر کار داشتم.
آره ميدونم همون حرفهای هميشگی...بی خيال دلم برات تنگ شده بود
منم همين طور به خدا دلم لک زده بود يه لحظه ببينمت و ....
باشه ديگه پرو نشو باورکردم دلت تنگ شده بود حالا سو استفاده نکن
خب بگو ببينم چی کارا ميکني؟کجا می ری ...........
هيچی هر روز تکراری تر از روز قبل.راستی کلاس کاريکاتور ميرم
اااااااا آفرين دختر خوب می دونستم تو آخر نقاش خوبی می شی
ديوونه نگفتم کلاس نقاشی که گفتم کاريکاتور
ای بابا باشه کاريکاتوريست
تازه يه دوره ام هم تموم شده....خب توچی کار ميکنی با زندگي؟
هيچی ميسازيم.اون خرابش ميکنه
خوب شد گفتی حالش چطوره هنوزم مثل اون موقع ها......
وای نگو تو رو خدا خيلی بد تر اصلا روز به روز بدتر.ديگه نمیدونم بايد چی کار کنم يه جورايی کم اووردم
اين طوری نگو خدا بزرگه درست ميشه صد سال اول سخته.يادته هميشه می گفت..
راستی اون روزی رفته بودم امامزاده صالح به ياد اون روزا کلی دعا کردم برای تو .برای اون.برای مينا.محمد.آرام.محمدرضا......برای همه وهمه
فدات بشم که انقدر مهربونی خيلی برام دعا کن خدا حرف تورو گوش می کنه..سرت ودرد اوردم ولی کلی آروم شدم.
حتما .مواظب خودت باش.بيشتر مواظبش باش.خدافظ
خدافظ عزيزم.دوستت دارم
نه اينکه ليلی وعشق وعاشقی تمام شده باشد..نه هرگز..اما ديگر گذاشتمش کنار به من چه که بخواهم زندگی يه بدبخت ديگه ای و يدک بکشم و با بدبختيه خودم نتونم کناربيام.
او ديگر انقدر بزرگ شده که بتونه کسانی وبرای خودش پيدا کنه.کسی که يه ليلی باشه براش و ديگه احتياجی به من و دلواپسی های من نداشته باشه.
ناله هايش.گريه هايش.خنده های ظاهری اش....همه و همه تنها دليل زندگی ام بود.ديگر به خودم گفتم بايد تمامش کنی.بايد زن زندگی خودت باشی.
بايد رهايش می کردم ودر مسير خودش با آن آرزوهايش تنهايش می گذاشتم.
ليلی بودن دليل خوبی برای ادامه دوست داشتن نيست.بايد رهايش کنم در زير باران.با آن برق چشمانش که انگار عکسی از آن در ذهنم هست....................
تمام شد.... يه ليلی يه مجنون
برای تو بهترين......!!!!!
وقتش رسيده ازتو جداشم تنهای تنها مثل خدا شم
وقتش رسيده اهل صفاشم مثل تو باشم سربه هواشم
نگات حرومه به ديگرونه چقدر تودنيا از ما بهترونه
دست خودم نيست دل نگرونه نکرده عادت واسش گرونه
دلت يه دياست پر از تمناست پر از تب وتاب يه پارچه غوغاست
افسوس که با من اسيرو تنهاست برو که امروز روز مباداست
شايد يه روز ديگه يه وقت ديگه من وببينی يه جای ديگه
به شوق بازی دل وببازی عاشق من شی با من بسازی
عاشق من شی با من بسازی
yaaree dabestani man 
ba mano hamrahe mani
choobe alef bar sare ma
boghze mano ahe mani
hack shode esme mano too
roo tane in...takhte siah
tarkeye bidado setam
moonde hanooz rooo tane ma
(dashte bi farhangi ma)
(harze tammome alafash)
khoob age khoob bad age bad
morde delaye adamash
dast mano too bayad in pardeharo parekone
ki mitoone jooz mano to darde maroo chare koone
يادته ميگفتي كه:نمي تونم قبول كنم كسي اينجوري دوسم
داشته باشه.من نمي تونم با كسي باشم....عزيزم تو هم به
فكر زندگي خودت باش
گفتي كمي به فكر خودم باشم وآن وقت جزفكرنودر خاطرمن
مشغله اي نيست
وقتي ستاره من شدي هيچ تلسكوپي هنوز تورا نديده
بودوكشف نكرده بود
وقتي كهكشان من بودي هيچ منجمي هنوز به بودنت پي نبرده
بود
وقتي دلم به چشمان تو ميدان دادهنوز كسي درت نيدانست
دايره چيست
وقتي رنگين كمان صدايت كردمهمه به آن چيزي كه بعد از
باران در مي آمد مي گفتند مهمان هفت رنگ نا خوانده
وقتي قصه دورقمي فروردين رارنگ حقيقت زدم هيچكس تاده
بلد نبود بشمرد
وقتي مجنونت شدم صحرا هنوز افتتاح نشده بود
وقتي تو زيباي من شدي هنوز نيمي از ماه براي كلي از
دنيا ناشناخته بود
وقتي مخاطب نوشته هاي من شدي همه براي پرسيدن حال
همديگر از دودوآتش كمك ميگرفتند
وقتي صدايت كردم هنوز كسي معني انعكاس صدادركوه ها را
نمي فهميد...من در كوه صدايت كردم وهمه از صدايي كه
برگشت ترسيدند ومن شادشدم از ازاينكه هيچ رقيبي تورا
ازمن نخواهد دزديد
وقتي عاشقت شدم همه خواب بودند
وقتي بدرقه ات كردم آن هم با اشك هيچ كس اشك را دليلي
براي بدرقه نمي دانست وهيچ كس توي چشمانش يك قطه گره
هم نداشت
وقتي درياي من شدي همه آنهايي كه حالا اقيانوس صدايت
مي كنند در حال كندن قنات براي پيدا كردن جرعه آبي
براي رفع تشنگي يشان بودن
وقتي پيدايت كردم همه گم شده بودند
وقتي دنياي من شدي همه فكر ميكردند دنيا يعني يك عالمه
انسان
وقتي ديوانه ات شدم تصور همه از ديوانه كودك سنگ به
دستي بود كه خشم چشم درشت و سنگ بزرگ توي دستش همه را
ميترساند
وقتي نوشتم رفتنت آتش به جانم ميزند اينجا فكر ميكردند
تنها چوب ها ميسوزند بي آنكه بدانند گاهي از آتش گرفتن
بسيار است كه انسان چوب مي شود
خلاصه وقتي تورا فهميدم هيچكس هنوز خودش را نفهميده
بود
اما
اما وقتي توستاره شدنت را همه فهميدند كم شدي.نگذاشتي
حتي بشمارمت مني كه تنها يك وهفت را ميشمردم كه كنار
هم هفده ميشد
وقتي همه كهكشان شدنت را فهميدند غيب شدي جوري از
پنجره اتاقم گذشتي كه با تلسكوپ هم ديده نشدي..يادت
رفت زماني كه من دريا صدايت ميكردم عده اي در حال
كندن قنات بودن...جرم من اين بود كه آنقدردردريا شدنت
محوبودم كه فراموش كردم برايت بنويسم تو اقيانوس مني
وتوبزرگ شدن رااز وفا بيشتر دوست داشتي
كوچك شدم اين اخرين جمله اين گلايه است وقتي بزرگ بزرگ
شدي من كوچك كوچك شدم
باشد...بزرگ شو مثل دنياي من نه مثل دنياي آنها من هي
دارم كوچك وكوچكتر ميشوم....درست قدذره هاي خاك قنات
آن سالهاي دور گذشته...بزرگ شو دنياي من.ستاره
من.كهكشان من بزرگ شو.بزرگ باش تا من ديگر ديده نشوم
مثل گنجشكي كه از بالاي هواپيما نقطه هم نيست
دو نقطه كوچك عاشقت.كسي كه بزرگترين آرزوش كوچك نشدن
تو و كوچكترين آرزوش بزرگ شدن كه نه باز هم بزرگتر شدن
توست.نام تورا با حروف بزرگ ونام خودم را با حروف كوچك
مينويسم كه شايد به تصور مردم روزگارمان نه از بزرگي
تو كم شود نه از كوچكي من
اين را هم براي توئي نوشتم كه اگربزرگ بودنت رازودتر
نمي فهميدي ديرتر كوچكم ميكردي
اينقدر تسليمت ميشوم تا تسليمم شوي
|
شاید اشتباه می کردم آره اشتباه ميکردم |
تا وقتي دوستم داري
اگر چه تنهايي هميشه دوستم بوده است
زندگيم را در دست هايت مي گذارم
مردم مي گويند من ديوانه ام و مي گويند كورم
همه چيز را با يك نگاه به خطر مي اندازم
اينكه چطور مرا كور كرده اي هنوز يك راز است
نمي توانم تو را از ذهنم خارج كنم
اهميتي نده كه در پيشينة خود چه داري
تا وقتي اينجا با مني
*
" اهميتي ندارد چه كسي هستي
اهل كجايي
چه كرده اي
تا وقتي دوستم داري "
*
هر چيز كوچكي
كه گفته اي يا انجام داده اي
گويي كه در اعماق من احساس مي شود
واقعا اهميتي ندارد
كه در حال فرار باشي
گويي كه منظورمان اين بوده است كه بمانيم.
*
تلاش كرده ام آن را پنهان كنم تا كسي نفهمد
ولي فكر مي كنم همه چيز آشكار است
وقتي به چشم هايم نگاه مي كني
اينكه چه كرده اي و اهل كجا هستي
فرقي برايم ندارد، تا وقتي دوستم داري، عشق من.
سلام خوبيد همگی؟من که امروز اصلا خوب نبود کلی اعصابم به هم ريخته بود کلی با داداش محمد حرف زدم بيچاره چقدر بهش بدوبيراه گفتم.خدا ازم راضی باشه هر چی به دهنم اومد به اون گفتم دق ودليه همه و سر اون خالی کردم آخه يکی نبود بگه دختره ديوونه اون که انقدر باهات مهربونه انقدر نازت ومی کشه چرا باهاش اينطوری ميکنی.ديگه داش از کوره در می رفت می دونم اگه پيشش بودم يه کتکه حسابی نوش جون می کردم.که اونم حقم بود.ولی با اين حال وقتی گفت اگه اينطوری باشی ديگه دوست ندارم.راستش خيلی ترسيدم آخه يه داش محمد که بيشتر ندارم.سريع بدون حرفی گفتم ببخشيد.می دونستم خيلی کلافش کردم آخی...الهی قربونت برم که انقدر مهربونی
داش محمد ببين اومدم اينجا پيش اين همه آدم دارم ازت معذرت خواهی ميکنم.ببخش.قول ميدم همون ابجی کوچولويی باشم که دوست داشتی.قول ميدم.
خيلی دوستت دارم.قربونت برم
آبجی کوچوتوت.همون که خيلی براش عزيزی:سارا
من تموم قصه هام قصه توست
یدفع مثل یه آهو تو صحراها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو ندیدی
دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن اونا با دندون تیز تو کمینت نشینن
الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو
یدفع مثل پرنده قفش عشق و شکستی پرزدی تو اسمونا رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا
نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکرو خیالت
من تموم قصه هام قصه توست
يه دفعه مثل يه گل رفتي تو دست خزون سيل بارون و تگرگ ميومد از آسمون
بردمت تو گلخونه كه نريزه رو سرت كه يه وقت خيس نشه يخ كنه بال و پرت
نشكني زير تگرگ نريزه از تو يه برگ من تموم قصه هام قصه توست !
يه دفعه مثل يه شمع داشتي خاموش مي شد ی اگه پروانه نبود تو فراموش مي شدي
آره ! پروانه شدم تا پرام سوخته شه كه آتيش دل تو به دلم دوخته شه
كه بسوزه پر و بالم كه راحت بشه خيلام دارم از تو مي نويسم ، تو كه غم داره نگات
اگه دوست داشتي بگو تا بازم بگم برات
انقده ميگم تا خسته شم با عشق تو شكسته شم …
بايد اي دل !
اندكي بهتر شويم
يا نه
اصلا آدمي ديگر شويم
از همين امروز
هنگام نماز
با خدا
قدري صميمي تر شويم
yade sohrab bekheyr
ke agar bood seda sar midad:
che kasi bood seda zad Sohrab
va man aheste be oo migoftam:
hich kas bood seda zad sohrab
ba to hastam sohrab !
harfhaye to hame mesle yek tekke chaman roshan bood
yad dari be ma migofti : aab ra gel nakonim?
aab ra fahmidand, mardome in sare rood
va che kardand be aab, mardome aan sare rood
aab ra khoon kardand
che be karoon kardand
nakhl ha poosidand
sarvha khoshkidand
dar golestane nabooye alafi mi'amad
va na kas andar aan abadi dar peye noori o labkhandi bood
ahle abadi haa
sar residand anbooh
va ze har rahgozari porsidand : khaneye doost kojast?
va chonan tond o shetaban raftand be dare khaneye doost,
ke tarak khord hame chiniye tanhayiyeshan
ba to hastam sohrab!
che hekayat konam az goonehayi ke to dar khab o hame tar mishod?
che hekayat konam az bomb hayi ke to dar khab o foro oftadand?
va havapeymayi ke az aan oje hezaran paayi
bomb mirikht be khak
va nemi'andishid
ke be ghanoone zamin bar bokhorad
jange khoonini bood,
na chonan jange khoonine anaar o dandan
na chonan hamleye kashiye masjed be sojood
ghatl bood az peye ghatl
ja chonan ghatle mahtab be farmane neon
va to ke migofti :man nemikhandam agar badkonak miterekad
khoob shod rafti o chashme to nadid
khane ha miterekid
va man az baaz tarin panjere ba mardome in nahiye sohbat kardam
harfi az jense zaman nashnidam
hich chashmi asheghane be zamin khire nabood
ba hame mardome shahr zire baran raftam
chashm haa ra shostam
joore digar natvanestam did,
man be aan danestam, kare ma nist shenasayiye raze gole sorkh
kare ma shayad in bashad ke dar andoohe gole sorkh shenavar bashim
khosh be halat sohrab
ahle kashan boodi
ahle kashan mandi
ahle kashan mordi
بيا همسفرم باش راه طولانيست
و
دستگير من وتو کسی به جز ما نيست
ديشب يه خوابی ديدم.گذاشتمش تو يخچال تا۵۰ سال ديگه که پير شدم تو آب حلش کنم و پاهامو بذارم اون تو واز گرمی خيالش حال بکنم!!!
راستی يادم رفت بگم تو خواب با من حرف زد يادم باشه بدن بگم چی می گفت...
کنار ساحل بود.....انگار داره بارون مياد...نگاه کن........
می بينی ... حتی نمی گه حالت چطوره؟؟!!!
مهربانم...
مي گو يند.
امشب من و تو بدون واسطه با هم مي توا نيم حرف بزنيم.
سكوت من...عظمت تو.
گلا يه من...لطف تو.
اشك من...نوازش تو.
دردل هاي من ...صبوري تو.
لبخند و سكوت.
از صد گريه بد تر.
صداي من نبود.
دلخوري قلبم بود.
كه حر يص شده بود و مي خو است گلا يه كند.
همه جا خا موش.
صد ها ستاره ...من و ماه .
همه امشب مهمان توايم.
تلاش طا قت فر سا يي است.
براي من خسته...از اين همه خستگي كه به پهناي جهان است.
مي خواهم بمانم....استوار.
قبول بر اين باور كه تو هميشه با مني.
گاهي كه دلم ميگيرد
بر كارگاه خيال خود
دست ميبرم
وتصوير بي طرحي از عشق خود را
نقش بر باد ميكنم
گاهي كه دلم ميگيرد
ستاره ها را يكي يكي ميچينم و
به بازيشان ميگيرم
تا شايد دلم نگيرد ديگر
گاهي كه دلم ميگيردفاصله ها را بهتر مي يابم
فاصله هيي كه كاه گمشان ميكردم
و بهتر ميبينم
فاصله ها هم بهم نزديكند
گاهي كه دلم ميگيرد
تنها نيشخندي به دلم
به خودم
به سكوت وحشتناك يك عشق
ميبخشم
نهال باور من مي هراسد از دلم
مي هراسد اندوه عشق مر ده اي را
بر دوش كشد
گاهي كه دلم ميگيرد
اضطراب لحظه هايم را ميفهمم
انتظار اشكي را ميدوانم در چشمانم
وبا خود ميگويم
"كاش هميشه دلم ميگرفت"
گاهي كه دلم ميگيرد
دلم از دست دلم ميگيرد
آري دلم از دست دلم ميگيرد
گاهي كهدلم ميگيرد
دلم براي خودم تنگ ميشود
و بهانه ي نديدنت را ميگريم
گاهي كه دلم ميگيرد
تصوير خدا را
پشت پنجره ي اتاقم ميكشم و
به گفتگو مي افتم با خداي خود
وباز شروع ميشود
اي كاش ها و اي كاش ها
اما ميبينم
باز سكوت هست و من
باز نبرد سكوت و من
يادمان باشد
اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سروپايی نکنيم
يادمان باشد
اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سروپايی نکنيم
کجای اين جنگل شب پنهون می شی خورشيدکم
پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم
چرا به من شک می کنی من که منم برای تو
لبريز از عشق تو و سرشار لز هوای تو
دست کدوم غزل بدم بغض دل شکستمو
پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو
گريه نمی کنم نرو.... آه نمی کشم بشين....حرف نمی زنم بمون....بغض نمی کنم ببين...
نوازشم کن وببين .. عشق می ريزه از صدام
صدام کن وببين که باز غنچه می دن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو
کمم قديمی ام گمم
آتشفشان عشقمو
دريای پر تلاطمم
گريه نمی کنم نرو...
...آه نمی کشم نرو...
..حرف نمی زنم بمون..
..بغض نمی کنم ببين..
بر نگه سرد من به گرمي خورشيد
مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت
تشنه اين چشمه ام چه سود خدا را
شبنم مرا نه تاب نگاهت
جز گل خشكيده اي و برق نگاهي
از تو در اين گوشه يادگار ندارم
زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم
يك نفس از دست غم قرار ندارم
اي گل زيبا بهاي هستي من بود
گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم
گوشه تنها چه اشك ها فشاندم
وان گل خشكيده را به سينه فشردم
آن گل خشكيده شرح حال دلم بود
از دل پر درد خويش با تو چه گويم
جز به تو درمان درد از كه بجويم
من دگر آن نسيتم به خويش مخوانم
من گل خشكيده ام به هيچ نيرزم
عشق فريبم دهد كه مهر ببندم
مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم
پاي اميد دلم اگر چه شكسته است
دست تمناي جان هميشه دراز است
تا نفسي مي كشم ز سينه پر درد
چشم خدا بين من به روي تو باز است
برای مهربان شدن به من کمی زمان بده
مسیر بازگشت را خودت به من نشان بده
محبت نگاه تو نرا صدا نمی زند
فقط مرا نگاه کن به چشم من امان بده
کمی پس از رسيدنت به کوهسار زندگی
غرور را مچاله کن به دست آسمان بده
بیا و قلک مرا برای عشق خرد کن
عصای دوستی بخر به دست ناتوان بده
دوباره گريه می کند دل غزل به حال من
بهانه های خنده را به دست عاشقان بده
دلم گرفته از دل همیشه با شتاب تو
برای مهربان شدن فقط کمی زمان بده
آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند
لحظه ها عريانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آيينه، نه، آيينه به تو خيره شده ست
تو اگر خنده كني
او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض كني
آه از آيينه دنيا كه چه ها خواهد كرد
گنجه ديروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف
بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش
ظرف اين لحظه وليكن خالي ست
خدايا چنان كن كه همواره در پناه تو در امان باشم .
خدايا مرا به خودم وامگذار و به راه راست هدايتم كن .
خداي دوست دارم كه آنگونه باشم كه تو ميخواهي . كمكم كن تا در راه تو استوار و مقاوم باشم وهيچ يك از لذتهاي دنيوي نتوانند مرا از راه رسيدن به تو باز دارند.
بار پروردگارا مرا از تمام بدي ها در امان بدار و از راه مستقيم خودت بازم مگردان .
چنان كن كه هميشه استوار باشم در راه كمك كردن به ديگران ومرا از طمع مال اين دنيا نجات داده و تنها خواسته ام اين است كه آبرويم را حفظ نما.
چنان كن كه رستگاري از آن من باشد در پناه تو .
خدايا عبادت كشته مرا قبول كن ومرا يكي از بندگان گناه كار خود قرار بده .
پروردگارا مرا از آتش جهنم خودت در امان نگه دار .
مرا با آل علي محشور گردان .
خدايا كاري كن كه هيچ بنده ايي از دست و زبان من رنجيده خاطر نشود .
خدايا عشق را آنگونه قرار ده كه همه مردم را دوست داشته باشم و به همه آنها عشق ورزي كنم .
خدايا مرا از گناهان كبيره حفظ كن .
خدايا مرا از وسوسه هاي شيطاني نجات ده .
خدايا آبروي هيچ بنده اي را نبر وآبروي مرا هم حفظ كن .
خدايا مرا از نعمتهاي بهشتي خودت محروم مگردان .
خدايا چنان كن كه همواره سعات ديدن روي ترا داشته باشيم ودر كنار خانه تو از گناه هان خود توبه كنيم و از تو خواستار رحمت وشفقت باشيم وآنگونه باشيم كه تو مي خواهي نه آنگونه كه دنيا و مردم دنيا .
ايمان قوي عطا فرما كه هيچ وسوسه شيطاني در من موثر نبوده باشد و من حتي براي لحظه ايم كه شده فراموشت نكنم .
خدايا هيچ وقت تنهايم رها نكن كه از تنها مي ترسم وهمواره مرا از بودن در كنار تنها نجات ده و بسوي خودت فرايم بخوان .
خدايا تنها تو هستي كه حال مرا مي داني و الا غير .
تنها آروزيم رسيدن به تو است خدايا هرچه زودتر خواسته ام را برآورده گردان
خدايا از اين همه بي عدالتي خسته شده ام پروردگارا رهايم كن كه در آرزوي رهايي ورسيدن به تو هستم .خدايا ترا به كوه ها كه نشان عظمت توست به دريا ها كه نشانه رزاق بودن توست به گلها كه نشانه زيبايي توست به انسان ها كه نشانه اوج وعظمت خلقت توست قسمت مي دهم كه مرا هرگز از دياد خودت دور مگردان و در پناه خودت بگير واز تمام بديها حفظم كن .
در آخر خدايا تمام آناني كه مرا ميشناسند در پناه خودت حفظشان كن و به راه مستقيم اگر قابل هدايت هدايت و اگر قابل هدايت نيست به راه راست هدايتشان كن .
........
اومدم بگم منو ببخش
به خاطر همه بديها وکوتاهی هايی که در حقت کردم
من اشتباه کردم
اومدم جبران کنم.منو ببخش......همراهم.نيازم.همسرم
دوستت دارم
بگذار تا بميرم دور از نگاه مردم
در اين اتاق تاريك، از اين كلاف سرگم
بگذار تا ز ياران نامي دگر نگويم
بر خويشتن بگريم در عصر بي تنعُم
هيهات درد ما را در هيچ جا نگفتند
در "لامكان" كه گفتند با صد كنايه گفتند
با صد اشاره از من گفتند:" او هماني ست
در عصر با تمدن بر مرگ برگ بگريست"
اي اشكها بباريد اي چشمها بگرييد
اي خفته هاي خاموش از درد خود بگوييد،
زيرا كه درد من هم با دردتان شريك است،
دست مرا بگيريد اي مردگان سرمست
اين مردمان هماره بر "عاشقان" ببستند،
هر در، و هر مكاني اين قلبمان شكستند
آغوش خود گشاييد اي مردگان خاموش
اينك كسي مي آيد از اين ديار "خودجوش"!
گر "عاشقي" در اين دير بايد كه "سر" سپاري
ورنه "دلت" نخواهند بي هيچ شرمساري!
اينك "خدا"ي حافظ بر من مكن تحكُم
بگذار تا بميرم دور از نگاه مردم
من اون پروانه ام
که پر نداره
من اون شب پرکم
که شب نداره
من اون قاصدکه اسير بادم
که تو هيچ سرزمينی جا نداره
اگه يه شب
منو
ديدی به خوابت
بدون
وهمه
خياله
يه سرابه......
أه خدای من براستی چقدر كودكم
أنچنان بزرگم كن كه هر دروازه كوچكی نتواند عبورم را تجربه كند.
HAPPY NEW YEAR
نمی دونم چی بگم خيلی خستم.......
می دونی لعنتی
خيلی دوستت دارم
خيلی برام عزيزي.خيلی مهربونی.البته به جز با من......
برای ديوانگی عالم نمی خواهد
در دايره کوچک ذهنت
به شعاع تمام زندگی می توانی
يک ديوانه دوست داشتنی باشی..
يادش بخير ديوارهاي كاهگلي عجب خدا مردم اهل دلي
مش كريم و دولت و روزگارش نوازش و خنده و سايه سارش
يادش بخير دود و هواي سيگار صفايي داشت اون پير مرد بيدار
اهل دل و صميمي و خنده رو مهربون و ساده و خوش خلق و خو
مشدي كريم سلام عليكم ، آره به خاك تو دلم آروم نداره
با سادگيت رفتي تو خيل پاكا يه بار ديگه ميگي به جون كاكا
آي مش كريم كجايي تو دمت گرم بيا تو شعرام كه نميرم از شرم
مشدي كريم قربون بيل و باغت رام نميدي بازم بيام سراغت
مشدي كريم فداي قلب صافت فداي اون كلاه ريزه بافت
مشدي كريم ميگن كه يلدا شده پالتو تو تن كن سرما پيدا شده
مشدي كريم كلاه پشمي سر كن مشدي كريم تنباكوهاتو تر كن
مشدي كريم بيار لحاف كرسي رو آماده كن قصههاي پارسي رو
مژده بده كه برف مياد دوباره غصه نخور فردا بازم بهاره
مشدي كريم بچهها رو خبر مشدي كريم غصه رو دربدر كن
هندونههاي كاشته رو دربيار كه بچهها ميان به سوي ديار
تو ماية خندة بچهها شو بزن زمين عصاي چوبي، پا شو
مشدي كريم بيا كرسي رو بار كن نوههاتو رو شونههات سوار كن
مشدي كريم پا رو زير كرسي كن با همه بچهها احوال پرسي كن
مشدي كريم براي ما دعا كن صفاي دل نظر جوونترا كن
مشدي كريم يلدا ميام سراغت با حافظ و پسته سر مزارت
مشدي كريم دست دعا رو بردار مشدي كريم خدا تو را نگهدار
س.مجتبی
اي كاش به دنيا نمي آمدم
اي كاش هيچ وقت دل به دنيا نمي بستم
به دنيايي كه جز سياهي هيچ ندارد
دنياي من حتي از روياي فروغ هم سياه تر است
فروغ گه گاه روشني داشت . اما من !!!
اما زندگي من سر تا سر غم است . نمي دانم خدا چرا با دل من اينچنين مي كند
شايد همين باشد لياقتم
شايد سزاوار غم باشم كه اينچنين با غصه همنشينم و از گيتارم جز ناله صدايی در نمی آيد
با خدايا کمکم کن ...
چرا منو قلب عاشقم بايد روزهای زرد را تجربه کنيم
مگر چه گناهی کردم ؟؟!!
آه ... يادم آمد
گناه من بی گناهيست !!!
گناه من آن است که زود دل می بندم
گناه من آن است احساسم بر عقلم غلبه می کند
گناه من آن است که دلم لرای ديگران می سوزد
مشکلی نيست اگر چنين می خواهی باشد
من هم زين پس سنگ دل خواهم شد
مانند همان هايی که عشق را نمی فهمند
مانند همان آدم هايی که ... .
ولی نه
نه . نه . نه
نمی توانم
من نمی توانم چون آنان باشم پس با همين غم می سازم و هيچ صدايی از بيرون نخواهد آمد
...
با غم خواهد مرد
با غم می ميرم .
مگر ...
مگر اِينکه کسی دريابد مرا
و آن کس ... .
منم مثل تو...
صندلی تنهايی تارمی زند روی تن خشک تو پائيز
قدمهايت بوی آب
نان
بابا نمی دهد
چشمی به پنجره آويزان نيست در خانه
ودقايقم روی روزها خط نخورده است
تا فردازودتر از امروز برگردی
صندلی لم داده روی تنهايی
ومه برگشتن تو را می بلعد
وپژواک خورشيد
ننه سرمای خانه ات را آب نمی دهد
وبابا هنوز در مه برگشتن سوسو می زند
وباران نم نم پشت سرش می بارد
وآخرين برگ پائيزی روی تن خيس جاده تنها می ماند
هنوز باران می بارد........
امشب شب يلداست.....چقدر زود اومد انگار همين ديروز بود که با يه سبد ميوه و يه هندونه که خيلی قشنگ درستش کرده بود با يه بغل آجيل اومد.مرتب وزيبا........
نمی دونم برای داشتن اون لحظه ها چند ترانه بايد بدوم...
گوش کن
اين که من می کشم
درد بی تو بودن نيست
تاوان با تو بودن است.....!!
هفت پرده جنون را به نام من زده اند
هفت خوان عشق را به نام تو
هفت روز هفته....افسوس....
شگون ندارد!
روز هشتم.حنما مال من است!
ببار ای آسمان امشب ، دلم تنگ است از دنيا
پرو و بالی برايم نيست تا پرواز در رويا
ببار ای آسمان امشب ، كه مي سوزد تنم در تب
به نزديكی با مرگم نمانده قصه ای بر لب
ببار و خيس كن امشب دو چشمم را كه بارانی ست
تمام شعر هايم سوخت و اين شعر پايانی ست
ببار و پاك كن امشب تن خاكی هر شيشه
بزن سيراب كن امشب دل سوزان هر ريشه
ببار و باز كن امشب هواي شوم پستي را
ببار و غرق كن امشب همه دنيا و هستي را
ببار و شاد كن امشب دل غربت نشينان را
ببار و مژده ای آور همه عزلت نشينان را
ببار ای آسمان امشب ، جهان خشك است و بی باران
ببار ای آسمان آمد زمان مردن ايمان
ببار اي آسمان امشب اگر چون من غمين هستی
اگر چون من هميشه زخمی از خاك زمين هستی
زندگي قفسي است پر از تنهايي و افسوس
با زندانباني خشن وغمگين
و چه عالي مي شد:
لحظه اي غفلت از آن زندانبان,ودر باز قفس
وبعد از آن پرواز...............!!!!
اونقدرتو فكر تو بودم حرف زدنم يادم رفت
به عكس تو خيره شدم پلك زدنم يادم رفت
اونقدر اسير تو شدم يادم رفت كه كي بودم
فراموشم شد كه روزي خودم پرنده بودم
اونقدر عزيز بودي برام كه دلم شد به نامت
يادت نره عزيز من ترانه چشم براته
اونقدر به تو خيره شدم كه چشمام سو نداره
تگاه پر غرور تو واسم يه يادگاره
اونقدر صدات كردم ديگه اسم كسي يادم نيست
جز تو قشنگترين من آخه كسي يارم نيست
اين دل من پيشكش تو قابل نداره مال تو
وقتي كه دل مال تواِ داروندارم مال تو
شيشه ي دلم تو دست توست هر جور ميخواي نگه دار
ميخواي بزن تا بشكنه اما نه خوب نگه دار
کاش می دونستی هنوزم برام عزيزترينی..............
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا توشه ره برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان "هر كجا" آيا همين رنگ است؟......
دلم خيلی براش تنگ شده کاش ميدونستم اونم دلتنگه من هست...؟
نه اگه دلتنگم می شد اينطوری با بيرحمی ردم نمی کرد..

ميگي عاشق باروني؛
ولي وقتي بارون مياد چتر ميگيري بالا سرت
ميگي عاشق برفي؛
ولي طاقت يك گلوله برف رو نداري
ميگي پرنده ها رو دوست داري؛
ولي ميندازيشون توي قفس
ميگي عاشق گلهايي؛
ولي خيلي راحت از شاخه جداشون ميكني
انتظار داري نترسم
وقتي ميگي عاشقمي.........؟!!! 
دهان دختر زيبا تهي ز دندان است
كه هر شكسته دندان بهاي يك نان است
هيچ كس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر بانگ برداشتند كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است كه به غير از انسان
به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست!!!!
نامه ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام
پس ازنوبرايت مينويسم
حال من خوب است
اما توباورنکن..............
يه نفر...
يه جايي...
تمام روياهايش لبخند توست
و زماني كه به توفكر مي كنه
احساس مي كنه كه زندگي واقعا با ارزشه
پس هرگاه احساس تنهايي كردي
اين حقيقت رو به خاطر داشته باش
يك نفر...
يك جايي...
در حال فكر كردن به توست.
مگراززندگی چه می خواست؟
جزشانه مردی برای تحمل اشکهايش
همه آسوده بخوابند
اوازجاده های نامهربان گذشت
وهيچ مردی ندانست
ازگريه تا گناه
چقدرفاصله است..............!!!
سلام.امروز يه چيزه قشنگ خوندم از وبلاگ کلاغ.راستی بچه ها من کلاغ ونميشناسم ولی براش دعا کنيد...
روزی از خاک عروسکی ساختی ...با بندهای رنگين بسته شده به تک تک نقطه های بدنش ... بند هايی که تو هنوز در دست داری ... و حال اين عروسک با تو سخن می گويد ... انگار بند هايش رها گشته اند و می تواند آنچه خودش می خواهد بگويد ...
نمی دانم که بايد باز هم عروسکی باشم يا نه ؟ ... تو آنجا نشسته ای و بندهايم در دست توست ... حال ديگر عروسک ها به صحنه می آيند و تو هنوز محکم بند هايشان را در دست داری ... عده ای می رقصند ... عده ای می گريند و عده ديگر مات و مبهوت آن که چرا آنها می رقصند و اينها می گريند ... اينها که می رقصند و آنها که می گريند هم خود نمی دانند که چرا می رقصند و چرا می گريند ... بند هايی رنگين که به صحنه زيبايی داده است ... و تعداد زيادی عروسک کهنه که سالهاست در گوشه گنجه قديمی افتاده اند ... خاک بر رويشان نشسته است و تو هنوز از خاک نشسته بر روی آنها عروسکهای تازه می سازی ...
می خواهم از بند آزاد باشم ... اما نه ! اگر لحظه ای فراموش کنی که بندهای من در دست توست ، من ديگر از تو نيستم ... و شايد عروسکی بشوم کهنه در گوشه گنجه قديمی ... و می دانم که روزی از خاک نشسته بر روی من هم عروسکی خواهی ساخت ، زيبا ... آری ! حال اين عروسک با تو سخن می گويد ... انگار بند هايش رها گشته اند و می تواند آنچه خودش می خواهد بگويد ... اما بدون بند ، من چگونه سخن گويم ... آری ! اين آنچيزی است که تو می خواهی بگويی ... و هنوز من عروسکی هستم و تو ...
ای يگانه ! عروسکت را فراموش مکن ...
خوش باشيدووسيع.
اگه دنيا مال من بود؛يه روزش به كام من بود
بين صد تا سرنوشت؛يكي نوشتنش با من بود
دلت اينجا پيش من بود
اگه ماه تو دست من بود؛گوش باد به حرف من بود
يك شب از هزارويك شب؛قصه هاش از دل من بود
دلت اينجا پيش من بود
اگه مهتاب يار من بود؛خورشيد از تبار من بود
واي اگر گريهء ابرها؛يه روزم به حال من بود
دلت اينجا پيش من بود
هر جا ردپاي من بود؛دو تا چشم دنبال من بود
يه نگاهي كه تا چند وقت ؛سنگينيش رو دوش من بود
يه نفر غير تو انگار؛هميشه عاشق من بود
يه نفر بود كه وجودش؛محض دلگرمي من بود
اونجوري نموند و اينجوري نميمونه حالا صبر كن
مياد اونروز كه دلت پيشم بمونه حالا صبر كن
يه روزي به آسمون ميگم همه روزهاشو شب كن
به تو ميگم واسه من بميرو تب كن حالا صبر كن !!!!
نظرات ()
